|
بچه ها سلام . اولا یه معذرت خواهی از کامران و هومن عزیز واقعا شرمنده باید به بزرگی خودش مارو ببخشن . اخه قرار بود روز تولدشون ما اپ کنیم ولی همین جور بدشانسی پشت بدشانسی اوردیم . اولا که کلی امتحان و درس و اینا داشتیم اخه میدونین ما سمپادی هستیم درسامون خیلی زیاده ولی خب میخواستیم روز تولد کامران و هومن از درس بزنیم بیاییم نت . من اپ رو تقریبا نصفه نوشتم که بکنیم یهو قاط زد کامپیوترم خاموش شد . بعدم هر کاری کردم روشن نمیشد . چند روز بعدش تصمیم داشتیم اپ کنیم که بازم کامیم قاطی کرده بود . کیانا هم چند وقته کامپیوترش داغونه اصلا نت نمیتونه بیاد . بعد دیگه درسامون هم خیلی تلمبار شده بود خیلی همه چی تو هم تو هم شد ببخشیددددددد همگی . البته میدونم این دلایلی هم که گفتم زیاد قابل قبول نیست ولی به خدا قسمت نبود . یعنی تقصیر خودمون نبود . این پستی رو که در زیر مشاهده میکنین مال همون روزه چون وقت نکرده بودیم به اپیم امروز میزارم واستون . مرسی از همگی و مجددا sorry .............................................................................................................. یه سلام به رنگ پاییز زیبا ! یه سلام به رنگ حرمت و تقدس این ماه عزیز که دو تا از فرشته های خدا تو این ماه اومدن پایین ! یه سلام به رنگ تولد ! یه سلام به رنگ شادی ! یه سلام به رنگ عشق ! یه سلام به رنگ خونی که تو رگ معشوقا واسه دیدن عشقشون میجوشه ! یه سلام به رنگ زیبایی بارون ! یه سلام به رنگ دوستی ! یه سلام به رنگ شما که اینقدر زیبا و مهربونید ! یه سلام به رنگ تولد دوباره ی پادشاهان شهر آواز ! یه سلام به رنگ کامران و هومن ! سلام سلام سلام سلام خواهرای مهربونم . دوستای خوشگلم . خوبین ؟ واااااا ... چه سوال مسخره ای پرسیدما !!!!! مگه میشه آدم تو همچین روزایی خوب نباشه ؟ این روزا یکی از زیباترین روزای خداست . روزایی که خدا هم داشت گریه میکرد ! چون داشت زیباترین و مهربونترین فرشته هاشو میفرستاد زمین ! بین ادما ! نگران بود که آدما خرابشون کنن ... ناراحتشون کنن ... ازیتشون کنن ...نگران بود ادما به فرشته هاش آسیب برسونن . ولی ما اینجاییم تا هر جور میتونیم از فرشته های خدا مراقبت کنیم به هر نحوی که میتونیم ساپرتشون کنیم . پس خدایا ناراحت نباش ! اخه ما خیلیییییییییییییی زیادیم نمیزاریم کسی به فرشته هات اسیب برسونه . مگه نه گلای من ؟ happy birthday kamran & hooman ساعت 3 بعد از ظهر است . تمام آسمان مدرسه را ابر گرفته است نوری میبینم ،برق است صدایی میشنوم ،صدای رعد است! آسمان رعد و برق میزند و باد شدیدی می وزد باران با دانه های درشتش باریدن گرفته است! به یاد پاییز سال پیش افتادم : باران می آمد به همین شدت !که تمام حیاط را زیر باران دویدم تا به بوفه برسم .بوفه بهانه بود میخواستم نوازش قطره های رحمت خدا را حس کنم !تمام لباس هام خیس شده بود! مسئول بوفه نگاهم کرد: _عاشقی؟! خجالت کشیدم و لبخند زدم. _ایشالا به عشقت برسی! حالا یک سال میگذرد!برای این که به خودم ثابت کنم که گذر زمان در عشق من تاثیر ندارد ،وسایلم رو جمع میکنم ومیروم زیر باران! 2 ساعت بعد..... من هنوز زیر باران هستم حتی یک نفر هم در محوطه نیست! تنها ی تنها تمام لباس هایم خیس شده دستاهایم از شدت سرما می لرزد.... نتنها عشقم کم نشده که بسیار هم بیشتر شده ! به نظرم بهترین هدیه ی تولد همین باشد: با تمام وجود با همه ی ذرات بدنم با صورت خیس از باران میگویم که......... عاشقت هستم و می مانم! تولدت مبارک! نگار تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم تو تو مثل آسمانی مهربان و ابی و شفاف و من در ارزوی قطره های پاک بارانم تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم تمام ارزوهایم زمانی سبز میگردد که تو یک شب بگویی دوستم داری تو میدانم به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم هر کی میخواد اخرین قسمت داستان رو بخونه به ادامه ی مطلب مراجعه کنه و اما بچه ها من چند تا ویدیو توپ داشتم ولی هر کاری میکنمشون اپلود نمیشن یکی لطفا یاد بده به من چجوری ویدو بزارم تو وب . اصلا کامل کامل یاد بدین دیگه لطفا اگه میشه . از همه ی دوستانی هم که زحمت کشیدن قدم رنجه فرموندن اومدن و مارو ساپرت کردن مرسی مرسی مرسی . اگه کسی به من یاد بده اپلود کردن قول قول میدم سریعا در اولین فرصت بیام این ویدیو هارو توی ادامه ی همین اپ بزارم . مرسی از همتون که تا اینجا منو تحمل کردین . همتون رو دوست داریم یه دنیاااااااااااااااااااااااا کامران هومنی بمونید و به کامران هومنی بودنتون افتخار کنید . عشق فقط : نگار
خوبین؟این دفعه که اپ کردم به هیچ کس خبر ندادم چون می خواستم ببینم کیا با معرفتن؟اخه چند وقت بود که به خاطر یه اتفاقی که برام افتاد نت نمی اومدم به خاطر همین می خواستم ببینم کیا به وبم سر می زنن!!!! وبچه ها می خواستم اغاز سال تحصیلیه جدیدو به همتون تسلیت بگم نمی دونم چرا این کارو کردم ولی رفتم توی خونه و درو محکم بستم.هومن:کیانا.........کیانا درو باز کن خواهش می کنم باهات کار مهمی دارم......می خوام باهات حرف بزنم.........خواهش می کنم. اروم درو باز کردم خجالت می کشیدم که توی چشماش نگاه کنم.هومن:سلام. -سلام.ببخشید اصلا نفهمیدم چرا این کارو کردم! -اشکالی نداره مهم اینه که درو باز کردی. -کاری داشتین؟ -جایی می خواستی بری؟بی خداحافظی؟یعنی حتی در حد یه خداحافظی هم نمی تونستی منو تحمل کنی؟ -کی این حرفو زده؟من....ممن نمی دونم چی باید بگم.من ارزوم همیشه این بوده که تو رو ببینم و باهات حرف بزنم.نمی دونم چرا این جوری شدم شاید به خاطر این که هیچ وقت باهام توی واقعیت نبودی و همیشه فقط در حد یه رویا ترکم نکردی ولی رویای با تو بودنم شیرینه وقتی از همه ی دنیا دل می کنم حتی فکر کردن به تو هم بهم کمک می کنه.شاید الان که باهامی باور نمی کنم......نمی تونم باور کنم که با تو باشم شاید هنوز فکر می کنم که یه رویایی یه رویای قشنگ یا یه قصه ی قشنگ که خیلی زود تموم می شه. -اخه مگه می شه؟ ببین الان من واقعیم نه رویام نه یه قصه ی قشنگ.تو این همه وقتی منو می بینی و با منی پس چرا هیچ وقت حرفی نزدی؟اخه چرا؟هر روز منتظر بودم تا یه کلمه حداقل یه کلمه باهام حرف بزنی ولی تو همیشه خودتو از من دور می کردی الانم که اومدم برای این بود که نمی خواستم دیگه هیچ وقت نبینمت.می خواستم اگه تو هیچی نمی گی حداقل من بگم و حسرتش تا اخر عمرم روی دلم نمونه.می خوام من حرفامو بزنم بعد اگه تو نخواستی فقط اگه تو نخواستی برم و دیگه هم کاری باهات نداشته باشم. -دلت می خواد می چی بهت بگم؟ -می خوام بگی چیزایی که این جا نوشتی واقعیه یا نه؟ و بعد یه دفترچه با گلای رز قرمزی که روشو پوشونده بود دیدم.دفترچه ای که همیشه تنها کسی بود که توی لحظه های تنهاییم لحظه هایی که هیچ وقت هیچ کس به فکر نبود هیچ کس فکر نکرد شاید با این کاری که می کنه دل یه نفر توی این دنیا بشکنه.دلی که تنها مونسش فقط یه دفترچه بود! -هومن تو این دفترچه رو از کجا اوردی؟ -نگار بهم داد. -نگار؟فکرشو می کردم.حتما اونم بهت گفت که می خوام برم ایران.مگه نه؟ -اره. – حالا می خوای چی کار کنم؟ - می خوام باهام بمونی! - به خاطر......... - به خاطر من! - اخه می ترسم. – از چی می ترسی؟ - از این که تو از روی دلسوزی این حرفا رو بزنی. - دلسوزی برای کی؟ -دلسوزی برای یه دختر تنها. - اگه بگم حتی یه کلمه از این حرفایی که زدم از روی دلسوزی نبوده باور می کنی؟ - من همیشه همه ی حرفای تو رو باور کردم.......... - پس مثل همیشه اینم باور کن. جوابش فقط یه لبخند بود.هنوزم شک داشتم که کارا و حرفایی که زده از روی دلسوزی نبوده. - حالا بیا بریم به نگار و کامرانم بگیم. -چیو بگیم؟ - اینو که تو نرفتی ایرانو اینجا موندی دیگه. - باشه بریم. رفتیم توی خونه نگار و کامران داشتن از کنجکاوی می ترکیدن!ما هم بهشون هیچی نگفتیم. اخرش نگار دیگه طاقت نیاورد. نگار:خب چی شد؟ هومن:چی چی شد؟ کامران:چیز دیگه! هومن: اهان چیز.هیچی. کامران:خب خدا رو شکر نگار:چیچیو خدا رو شکر؟ما که هنوز نفهمیدیم چی شده؟ - وقتی می گه هیچی نشده یعنی .......... نگار:یعنی چی؟ - یعنی.................یعنی................یعنی هیچی نشده! نگار انچنان چپ چپ به کارمان نگاه کرد که من و هومنم قلبمون از چشمامون زد بیرون.بعدم با همون حالت رو کرد به ما و گفت:یا می گین چی شده یا........ هومن:نه نه من خودم همه چیزو بهت می گم تو فقط خودتو عصبانی نکن.اقا من رفتم کیانا رو راضی کردم که نره ایران و اینجا بمونه. نگار همچنان داشت چپ چپ نگاه می کرد. هومن:اهان یعنی بازم بگم؟باشه چشم هیچی دیگه بعد من به کیانا گفتم بیا بریم به کایم و نگی بگیم که تو اینجا موندی و نرفتی ایران. و نگار همچنان چپ چپ نگاه می کرد. هومن:یعنی واقعا بازم بگم؟بازم چشم بعد من و کیانا اومدیم شما از ما پرسیدین چی شده؟منم گفتم که هیچی کیانا راضی شده که بمونه و اینجا و نره ایران. و نگار................ هومن: به خدا. کامران:فکر کنم حدودا 40 ،50 بار گفتی که کیانا راضی شده که بمونه اینجا و نره ایران. هومن:خب این تیکش از همه مهم تر بود که کیانا راضی شده که بمونه اینجا و نره ایران. دیگه همه داشتیم از خنده غش می کردیم. کامی:وای چند وقت بود که اینجوری خوشحال نبودیم. نگار: اره واقعا. کیانا:اینقدر دلم تنگ شده واسه اهنگ گوش دادن.اونم با صدای بلنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد. کامی و هومی و نگی:ارهههههههههههههههههههههههههه کامی: نگار جان پاشو برو یه اهنگ خوشگل بذار. هومی: می خوایم حال کنیم. کیانا: صداشم تا اخر بلند کن. نگار رفت و اهنگ اگه عشق من تو نیستی رو گذاشت صداشم زیاد زیاد کرد. هومن: یا خدا الان همسایه ها می ریزن سرمون کتمون می زنن من تازه از بیمارستان مرخص شدم....به خدا. کیانا:هومن جان یکی از همسایه ها من هستم که خونمون خالیه.دیگه صدای اهنگم اینقدر بلند نیست که بقیه همسایه ها بشنون.هومن:خب همسایه این وریه چی؟ - کدوم وری؟ - سمت راستی شما سمت چپ نگاراینایین. - اونا رو من دیدم که داشتن از خونه می رفتن بیرون. - کی دیدی؟ -ای بابا وقتی داشتم می رفتم وسایلمو جمع کنم. - خب شاید تا حالا برگشته باشن!- هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــومن.برمی گردم ایرانااااااااااااااااااا. - وای چرا امشب همه عصبانین؟ کامران:بس که اذیت می کنی.حالا هم پاشو برقص حوصلم سر رفت. نگار: اره هومن جون نمی خوای افتخار بدی؟ -به کی؟به تو؟ - نخیر........به جمع. - اهان نه! کیانا:وا..........چرا؟ هومن صداشو نازک کرد و اروم گفت: اخه بلد نیستم. کیانا:پس عمه ی منه توی این کلیپ داره می رقصه؟ کامران با تعجب:تا جایی که من یادم میاد هیچ خانومی توی این کلیپ نمی رقصه! نگار: کامران جان این یه اصطلاحه اینقدر ابروریزی نکن. -واقعا؟نمی دونستم خب.هومن پاشو خودتو لوس نکن دیگه. -اخه خجالت می کشم. – پاشو هومن یکی من خجالت می کشم یکی تو! - نه اخه ببین میون این همه خانوممممممممم. - هومی دوتا هستناااااااااا. - اره ما هم دوتاییم! کیاناو نگار:نههههههههههههههههههههه. کامی وهومی:ارهههههههههههههههههه. کیانا:اصلا اهنگ تموم شد بیخیالش شین دیگه. کامران: خانوما اهنگ بعدی چیه؟ نگار:تایتانیک. هومن: به به.......به به. خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت(این تیکه سانسور شد.نه نه اتفاق بدی نیفتاد.....به خدا) از اون شب همه چی خوب نبود عالی بوددددددددد.از کیارش و کیانوشم خبر نداشتم.دیگه خونه ی خودمون می رفتم چون اونا اونجا نمی اومدن.دلم براشون تنگ شده بود با اینکه خیلی اذیتم می کردن ولی بالاخره برادرام بودن و دوسشون داشتم.از اول که اینجوری نبودن از اون موقعی که کیارش و کیانوش عاشق دوتا خواهر که اسماشون ارمغان و ارغوان بود شدن.اونا اصلا دخترای خوبی نبودن.کیارش و کیانوشو مجبور می کردن که توی پارتی های خفن برن و کارایی بکنن که واقعا دوست نداشتن انجامشون بدن. وارمغان و ارغوان می گفتن اگه می خواین که ما با هم باشیم باید مثل هم باشیم.اخرشم وقتی کیارش و کیانوش براشون تکراری شدن ولشون کردن و رفتن سراغ کسای دیگه!از اون موقع بود که کیارش و کیانوش عصبی شدن و به کاراشون ادامه می دادن. یه روز هومن منو به یه رستوران ایتالیایی دعوت کرد چون می دونست که من عاشق رستورانای ایتالیاییم.وقتی به نگار گفتم فهمیدم که کامرانم اونو به یه رستوران دعوت کرده.نگار که داشت از ذوق می ترکید همش می گفت یعنی باهامون چی کار دارن یعنی باهامون چی کار دارن؟منم که داشتم از خوشحالی غش می کردم(دخترای جلفففففففففففففففففف) شب وقتی می خواستم برم رستوران قشتگ ترین لباسی رو که داشتم پوشیدم(انتخاب مدل لباس به عهده ی خودتون می تونین قشنگ ترین لباسی رو که دیدین در نظر بگیرین)یه ارایش ملایمم کردم و موهامم باز گذاشتم. وقتی رفتم توی رستوران هومنو دیدم که داره برام دست تکون می ده رفتم به طرفش. هومن: سلام عزیزم. – عزیزم سلام. – خوشگل شدی – مرسی تو هم خوشگل شدی. – من خوشگل بودم. - هومن برمی گردم ایراناااااااااااااااااا. – ای وای خدا باشه بابا ببخشید.- خواهش می کنم.- خب چه خبر؟- هیچی همه چی مثل همیشس – خوبه!خبری از داداشات نشده؟ - نه نمی دونم کجان براشون خیلی نگرانم. - اشکالی نداره درست می شه. – امیدوارم. - خب حالا چی می خوری؟ - هر چی تو بخوری. – کاپوچینو خوبه؟ - اره خوبه! کاپوچینو سفارش دادیم که هومن گفت :کیانا می خوام یه چیز خیلی مهم بهت بگم! - خب بگو. – کیانا از روزی که نگاهم در نگاهت گره خورد فهمیدم بقیش چی بود؟......اهان یادم اومد فهمیدم که دیگر هومن قبلی نیستم و عاشق شدم.عاشق یکی از فرشته های زمینی خدا.بقیش چی بود؟ ای وای اصلا ولش کن کیانا با من ازدواج می کنی؟ از طرز خواستگاری کردنش خندم گرفته بود با لبخند جواب دادم:باید فکر کنم........خب فکر کردم بله. -وایییییییییییییییییییییییی خدا مرسی.خب حالا ماه عسل کجا بریم؟؟؟؟؟؟ -وا هومن حالت خوبه؟ - معلومه که خوبه از این بهتر نمی شه.تو باید بگی ماه عسل کجا می خوای بریم که من برای هزینه ی سفر برنامه ریزی کنم. - هومن از دست تو!خیلی خب من Hawaii رو خیلی دوست دارم. - منم خیلی دوست دارم. -من گفتم Hawaii رو دوست دارم.تو رو که دوست ندارم. - چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ - اخه عاشقتممممممممممممممممممم. این دفعه جای حساس تموم نکردم.خوب کاری کردم.راستی بچه ها این شعرو بخونید از فروغ فرخ زاده به نظر من که خیلی قشنگه من که هر وقت می خونم یه حالی می شم. با اميدي گرم و شادي بخش اگر معجزه اي رخ بدهد و زمان به عقب برگردد به دنيا قول خواهم داد چشمهايم را تا آخرين روز حياتم روي هم بگذارم : مي داني چرا ؟ مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببينم و يك عمر گرفتارت شوم !! تقديم به بهترينم، كسي كه مثل هيچكس نيست. راستی بچه ها من یه وب دیگه هم زدم که ادرسش اینه: ღღღسلطان غم هاღღღ البته هنوز اپ نکردم ولی خب به زودی می کنم.خوشحال می شم سر بزنین از همه ی کسایی هم که نظر دادن فوق العاده ممنونم! دوستون داریمممممممممممممممممممم بای بای
خوبین؟خوشین؟دیدین من زود اپ کردم.قبل از هر چیز بگم که نگار یه مشکلی براش پیش اومده و نمی تونه تا چند وقت بیاد توی نت پس باید تا چند وقت منو تحمل کنین واما تولد امام حسن(ع)دومین اختر تابناک اسمان ولایت را به همه ی شما تبریک می گم.(چه ادبی تبریک گفتم امروز یه روز خاصه.منم اومدم تا به کیمیا جون بگم: باور کن ماههاست زیباترین جملات را برای امروز کنارمی گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همینطور بی وزن و بی هوا آمدم بگویم خواستم برایت هدیه بگیرم حالا همه دست دست دستا بره بالا عجب شبی می شه والا(الان مگه روز نیست؟ دستا بره بالا بگین هزار ماشالا دیجی اوردیم توی مجلس اینم منم مثلا دارم می رقصم داره بارون مياد خوب که نگاه کردم. . . . هوا که ابري نبود... .اون فرشته ها هستن که دارن گريه ميکنن...... آخه يکي ازشون کم شده ایشالا تولد هزار سالگیتو خودم برات جشن می گیرم این شعر قشنگم تقدیم می کنم به کیمیای خوشگلم بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن يکي به نيت تو يکي از طرف من الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد اينا يه يادگاري توي خاطره هاته ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد تولدت عزيزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون الهي که هميشه واسه تبريک امروز بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون خب حالا کادوهاتونو زودباشین بدین.به من بدین بعدن با کادوی خودم می دم به کیمیاجون راستی بچه ها یه خبر امروز داستان نداریم بای بای
خوبین بچه ها؟چی کارا می کنین؟کم کم دیگه مدرسه ها هم باز می شه و روز از نو روزی ازنو تقدیم به همونی که خیالش منو رها نمی کنه: بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم همیشه عکس نازت روبرویم نگاه تو دلیل جستجویــــــــــم چرا باید تمام حرف هـــــا را بدون تو به تصویرت بگویم؟ بچه ها من در مورد داستان تصمیم گرفتم که هر دفعه خیلی زیاد نذارم(نه که قبلن خیلی زیاد می ذاشتم کامران- چی شده؟ من- نمی دونم. نگارم پشت سر کامران نگران وایساده بود.سه تایی با هم دویدیم به طرف در. چیزی رو که دیدیم باورمون نمی شد.همه شوکه شده بودیم.که یه دفه کامران به خودش اومد و سریع به طرف هومن رفت.کامی:هومن داداشی چت شده؟چرا اینجوری شدی؟برین زنگ بزنین امبولانس بیاد.منو نگار همین جور مات و مبهوت داشتیم به کامران نگاه می کردیم.کامران با فریاد:چرا وایسادین دارین منو نگاه می کنین؟نمی بینین چاقو خورده؟ می خواین بمیره؟ با فریاد کامران من و نگار به خودمون اومدیم.نگار:من زنگ می زنم تو برو ببین اشکان فرار کرده یا نه؟ من همیشه از بچگی وقتی که یه اتفاق خیلی بد یا خیلی خوب می افتاد و هیجان زده می شدم نفسم بند می اومد و نمی تونستم هیچ کاری کنم ولی این دفعه سریع دویدم به طرف در.از نفرت پر شده بودم.از نفرت اشکان. خوشبختانه پلیسا به موقع اومدن و اشکانو که داشت فرار می کرد گرفتن. توی اخرین لحظه داد زد:داداشاتو لو می دم چی فکر کردی؟ منم با تمام وجودم گفتم به جهنممممممممممممممم. هومنو داشتن با امبولانس به بیمارستان می بردن وقتی داشتن می ذاشتنش توی امبولانس و منو کامران و نگار بالای سرش وایساده بودیم به من نگاه کرد و با یه لبخند خوشگل اروم گفت:نگران نباش نامزد حالم خوب می شه.کامران و نگار با تعجب به من نگاه کردن و من و هومنم خندیدیم. ما سه تا هم پشت سر امبولانس با ماشین رفتیم وقتی به بیمارستان رسیدیم .هومنو بردن تو.دکتر گفت باید عمل شه وگرنه می میره و سریع هومنو بردن اتاق عمل.اینو که گفت انگار اب سرد روم ریختن.مثل ابر بهار گریه می کردم نمی دونستم باید چی کار کنم اخه خدایا چرا من اینقدر بدبختم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا باید من باعث همه ی این بدبختیا بشم؟می خواستم از اون جا فرار کنم.از همه خجالت می کشیدم.از کامران،از هومنی که توی اتاق عمل زیر تیغ جراحی بود و از نگار. دویدم توی حیاط بیمارستان.نشستم روی یه نیمکت.تا تونستم گریه کردم.اخه به غیر از گریه کار دیگه ای نمی تونستم بکنم.بعد از چند دقیقه دست یکی رو روی شونم حس کردم برگشتم ببینم کیه که دیدم کامرانه.زبونم بند اومده بود نمی تونستم توی چشمای خوشگلش نگاه کنم. کامران:اجازه هست بیام بشینم؟ - بله.بفرمایید. اروم اومد نشست کنارم.من: کام...کامران من.....من نمی دونم چی بگم؟همش تقصیر من بود اگه من نبودم این همه دردسر واستون پیش نمی اومد. - چرا این حرفو می زنی؟این چیزا که تقصیر تو نبود.اصلا اولش از خود هومن شروع شد اون برای تو این همه دردسر درست کرد.باعث شد تو نزدیک 7 ماه توی کما باشی. -اون که دست خودش نبود من باید حواسم جمع می کردم. - چطور اون جا تقصیر هومن نبود این جا تقصیر توئه؟ - خب...خب. - دیدی کم اوردی...تازه تو رضایت دادی تا اون از زندان بیاد بیرون اگه نداده بودی الان هومن مرده بود. - نزنین این حرفو خدا نکنه. -حالا هم من مطمئنم هومن خوب می شه. با حرفای کامران یکم اروم شدم و از احساس گناهم کمتر شد.اینقدر مهربون نگاه می کرد که یه دفعه ناخوداگاه گفتم:شما واقعا فرشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته اید. کامران یه لبخند خیلی خوشگل زد. کامران:حالا پاشو بریم توی بیمارستان. عمل هومن تقریبا 2،3 ساعت طول کشید.ولی واسه ی من دو سه سال که هیچی دو سه قرن گذشت.اگه حتی یه مو از سر هومن کم می شد من تا اخر عمرم خودمو نمی بخشیدم البته عمرم خیلی هم طولانی هم نمی شد چون زود خودمو می کشتم.بعد از سه ساعت دکتر از اتاق عمل اومد بیرون. ما:اقای دکتر چی شد؟ دکتر:عمل خیلی سختی بود.ولی متاسفم....ما....ما هرکاری که تونستیم کردیم ولی نشد. زانو هام سست شد انگار دیگه تحمل وزنمو نداشتن.افتادم زمین.داشتم می مردم.قلبم اینقدر تند می زد که هر لحظه احساس می کردم می خواد از قفسه ی سینم بزنه بیرون.کامرانم حالش بهتر از من نبود.نگارم رنگش مثل گچ سفید شده بود. دکتر:بابا من شوخی کردم می خواستم بگم ما هر کاری کردیم نشد بالاخره زنده موند. کامران:چی؟چی گفتین اقای دکتر؟ دکی:ااااااا کامی منو نشناختی منم ماهان دوست هومن توی دانشگاه.(وقتی پزشکی می خوند) کامی:ا؟ماهان جون تویی؟از همون بچگیت عقلت کم بود این چه شوخیی بود که کردی؟ من:ببخشید اقای دکتر یعنی الان هومن زندس؟ دکی: بابا بله گفتم که متاسفانه زندس.شما زنشین؟بی معرفت زنم گرفت ما رو خبر نکرد؟ کامی:زن کجا بود بابا؟ من:نگار اینا چی می گن؟ - من چه می دونم؟ - نگار من دارم غش می کنم. – منم همین طور. دیگه هیچی نفهمیدم.وقتی چشمامو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم.یه ذره اطافمو نگاه کردم دیدم نگارم روی تخت بغلی خوابیده.به جفتمون سرم وصل کرده بودن. کامران اومد توی اتاق.- ای وای شما چرا این جوری شدین یه دفه؟این ماهان گفتم که از همون بچگیش عقلش کم بود.صد دفعه گفتم این جوری شوخی نکن ولی درست بشو نیست. نگارم کم کم به هوش اومد.از کامران پرسیدم:هومن...هومن کجاست؟ - هومنم حالش خوبه خدا رو شکر. -این اتفاقو به پدر و مادرتونم گفتین؟ - نه بابا اگه می گفتم که اونا هم مث شما غش می کردن. خلاصه بعد از یه هفته هومن از بیمارستان مرخص شد.خیلی کم باهاش حرف می زدم خیلی ازش خجالت می کشیدم.توی این مدت خونمون نرفته بودم خونه ی نگار اینا بودم.سفر پدر و مادرش طولانی شده بود نیما هم بیشتر خونه ی دوستش بود.دیگه نمی تونستم حتی توی چشمای نگار نگاه کنم. اشکانم ازاد شده بود.یعنی هومن رضایت داد تا ازاد بشه.هر چقدر باهاش صحبت کردم که این کارو نکنه قبول نکرد. می گفت ممکنه اشکان برادراتو لو بده.گفتم خب بده اصلا مهم نیست.می گفت فکر می کنی واست مهم نیست .اینقدر گفت و گفت و گفت تا بالاخره منم راضی شدم.توی این چند وقت رابطمون با کامران و هومن بیشتر شده بود. و بیشتر همدیگرو می دیدم.این دقیقا همون چیزی بود که من و نگار می خواستیم بودن با کامران و هومن.ولی من که نمی تونستم تا ابد توی خونه ی نگاربمونم.خونه ی خودمونم که نمی تونستم برم.پس مجبور بودم از این ارزومم مثل تمام ارزوهام دل بکنم. یه روز عصر که توی خونه با نگار تنها بودیم.بهش گفتم:نگار می خوام باهات حرف بزنم. -خب بزن. – ببین من ...من می خوام برگردم ایران - چی؟ایران؟برای همیشه؟ - اره دیگه خسته شدم.من توی این چند وقت خیلی براتون دردسر درست کردم خیلی زیاد. – چی داری می گی؟نکنه توی خونه ی ما بهت بد می گذره؟ - نه نه اصلا این طوری نیست.من به تو هم خیلی زحمت دادم.- باشه تو که به حرف من گوش نمی کنی برو.بهش لبخند زدم.ولی از حرفش تعجب کردم فکر می کردم بیشتر از این برای موندنم اصرار کنه .شب رفتم خونه که وسایلمو جمع کنم. خدا رو شکر کیارش و کیانوش خونه نبودن.تمام وسایلمو جمع کردم ولی هر چی دنبال قاب عکسم گشتم پیداش نکردم خیلی ناراحت شدم.برای اخرین بار به خونمون نگاه کردم .درو باز کردم که برم بیرون که دیدم هومن با یه قاب عکس که دقیقا همون عکسی توش بود که من توی قاب عکسم گذاشته بودم به دیوار تکیه داده.منو که دید برگشت طرفم و گفت:اینو جا گذاشتی. ببخشید اگه بد بود.دفعه ی بعد بهتر می نویسم. بچه ها می خواستم در مورد یه چیزی باهاتون حرف بزنم.چندوقته که می خوام به یه کسی این حرفا رو بگم حالا کی از شما بهتر.به فاهو جونم گفته بودم که چند وقت پیش من رفتم توی وب که عکسای زیادی از هومن و بنفشه به خصوص بنفشه گذاشته بود.توی تمام اپای اون وب بین فنا دعوا بود.خیلیا به هومن بد و بیراه گفته بودن خیلیا گفته بودن که چرا اینقدر با بنفشه عکس داره،بعضی ها گفته بودن اصلا از اول یه دوستی معمولی بوده و بنی دوست همشون بوده،چند نفر گفتن کامی و هومی با هم دعوا کردن و کامران حالش بده و چند روز با هم قهر کردن،بعضیا گفتن هومن لیاقت عشق ما رو نداره.یه نفرم گفته بود که نویسنده ی این وبلاگ به خاطر این،این حرفا و عکسا رو می ذاره که طرفدارای کامران و هومن از اونا بدشون بیاد.به نظر من اگه دوستی هومن و بنفشه یه دوست معمولی بوده یا اگه از اول قصدشون ازدواج بوده یا هر چیزه دیگه ای به زندگی خصوصیه خودشون مربوطه.ما عاشق کامران و هومن هستیم ولی نباید به بهانه ی عاشقی توی زندگیشون دخالت کنیم.بالاخره اونا هم ادمن دل دارن یه روز ازدواج می کنن و تنها کاری که ما می تونیم بکنیم اینه که براشون دعا کنیم تا با یه کسی ازدواج کنن که لیاقتشونو داشته باشه،که مثل خودشون مهربون و معصوم باشه.ببینین من یه عاشق چشم و گوش بسته نیستم کسی هم نیستم که بخوام دیگران رو هم مجبور کنم تا عاشق کامران و هومن بشن اما به نظر و عشق و اعتقاد خودم احترام می ذارم و اجازه نمی دم که کسی به نظرم بی احترامی کنه.اگه کسی از کامی وهومی خوشش نمیاد به خودش مربوطه ولی حق نداره جلوی من به اونا بی احترامی کنه.و اما...........یه نفر توی همون وب گفته بود که کسایی که عاشق کامی و هومین دیوونن.فکر می کنن که اونا هیچ وقت ازدواج نمی کنن و اینا یه روز از اسمون امریکا می افتن زمین و فرشته ها عاشقشون می شن و عروسی می کنن.من هیچ وقت این فکرو نکردم که با هومن عروسی می کنم(با توجه به موقعیت خودم) و می دونم که احتمال این که این اتفاق بیفته خیلی کمه.این خیلی چیز بدیه ولی حقیقته و باید باورش کرد.من کامران و هومن رو دوست دارم و عاشقشونم به خاطر اخلاقشون به خاطر کارایی که می کنن وبه خاطر تمام خصوصیات خوبی که دارن و اونا رو به عنوان یه الگوی خیلی خوب توی زندگیم می دونم.اکثر اونایی هم که عاشق کامران و هومنن به خاطر اخلاقشونه.من خودم وقتی عکس هومنو دیدم هومن برام قشنگ ترین پسر دنیا نبود(البته کامی وهومی خیلی خوشگلن)یا وقتی که صداشو شنیدم برام قشنگ ترین صدای دنیا نبود(بازم با توجه به اینکه صداشون فوق العاده قشنگه)وقتی که با اخلاقش بیشتر اشنا شدم وقتی که عاشقش شدم هومن برای من شد خوشگل ترین پسر دنیا خوش صداترین خواننده ی دنیا و مهربون ترین ادم دنیا.پس من با یه پوستر یا یه اهنگ عاشق کسی نشدم . خب دیگه خیلی سرتونو درد اوردم ولی ازتون خواهش می کنم اگه عاشق واقعی کامران و هومن هستین و به اونا ایمان دارین همیشه ازشون پشتیبانی کنین همیشه(یادتون نره که فرشته ها دشمنای زیادی دارن) فکر کنم تکلیفمم با خیلیا روشن کردم. از همه ی عزیزایی هم که نظر دادن ممنونم الهه جونم دوستون داریم خیلی زیاد به چشمای نازتونم خیلی میاد بای بای
چطورین؟خوبین؟ما بالاخره اومدیم با رویی به دیوار،سیاه،شرم زده.واقعا ما رو ببخشید.چون این دفعه خیلی دیر اپ کردیم.هم دیر اپ کردیم.هم به وبای قشنگتون چند وقت سر نزدیم.خب دلیل داشت.من که مریض بودم.تا چند وقت اینقدر حالم بد بود که اصلا نمی تونستم تکون بخورم.نگارم که چندوقت حالش بد بود.به خاطر همین ما کلا توی نت حضور نداشتیم.واقعا واقعا واقعا از همتون عرذ می خواییم. ولی اپمون طولانیه(الان شماها دارین می گین برو بابا این کیانا هم که هر دفعه میگه طولانیه ولی یه ذره بیشتر نیست.اما ایندفه باور کنین.اینقدر طولانیههههههههههههههههههههههههه) خب حالا جواب نظرای خشملتون: فاطمه جونم(فاهو) زهرای گلم پرستوی عزیزم ترانه ی خوشگلم *فاطمه*ی مهربونم ستاره جون نیلو ی گلم الهام دیونه ی نگاه هومن عاشق خنده های کامران عزیز فاطمه ی گلم غزل جونم الهه و زهرا وایدای گلم بهار خوشگلم ابجی رویای ماهم فریبا جونممممم ملیکای عزیزم نینای گلم سارای خوشگلمممممممممممم هما و ربینا و صبا جونم ایدا هومنی گلم وب خوشگلی داری.من یه بار قبلا اومده بودم وبت.نمی دونم نظرمو دیدی یا نه؟ببخشید که ایندفعه دیر اومدم. عاطفه ی مهربونم. مریم و تینا جونم robina12 عزیزم کیمیای نازم نیکای نازنینم خب اینم از نظرا.واقعا واقعا از همتون ممنونیم و دوستون داریم خیلی زیاد. دیگه الان می ریم سراغ.......داستان؟نه.به خاطر اینکه خیلیا نوشته بودن سریع اپ کنین می خوایم بقیه داستانو بدونیم ما این قسمت داستانو نمی ذاریم الان شما اینجوریین منم این جوری باشه باشه عصبانی نباشین من غلط بکنم داستانو نذارم.خونسردیه خودتونو حفظ کنین. خب حالا داســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتان: هومن یه نگاه معنا دار کرد.(حالا معنیش چی بود؟)هومن:سلام خوب هستین؟ من:ممنون مرسی.شما چی؟خوبین؟-به لطف برادراتون بد نیستم.(در قسمت بعد می فهمین هومن چرا این حرفو زد!) کامران:هومن! هومن:نه... بذار بگم. من:اقا کامران بذارین راحت باشن.اشکالی نداره.حق دارین.ولی... هومن:ولی چی؟ -ولی باور کنین من مثل اونا نیستم.کارای اونا به من ربطی نداره...یعنی نه اینکه ربطی نداشته باشه بالاخره برادرامن.اما من توی کاراشون دخالتی ندارم.الانم اگه اجازه بدین من برم.یه کاری دارم که باید انجام بدم. کیانا چرا دروغ می گی؟تو که کاری نداری.چرا یه کار داری اونم اینه که بری و حق کیارش و کیانوشو کف دستشون بذاری. سریع راه افتادم به طرف در.اول راه می رفتم .بعد یکم تند تر شد.اخرش دیگه می دویدم.گریم گرفته بودولی خیلی جلوی خودمو گرفتم و اروم اروم قطره های اشک از روی گونه هام پایین غلطید.یه دفعه لحن صدای هومن عوض شد.-کیارا صبر کن! کامی و نگی:کیانا. هومن:همــــــــــــــــــــــــــون.حالا این وسط گیر دادین؟(برای بیشتر متوجه شدن این قسمت می تونین به اپ دوم وب فرشته ی پاییزی فریبا جون مراجعه نمایید)هومن:یه لحظه صبر کن کارت دارم. – من معذرت می خوام ولی الان نمی تونم(حالا ببین چقدر خودمو لوس می کنم)واقعا نمی تونستم اون وضعو تحمل کنم.یعنی باهام چی کار داشت؟می خواستم دوباره راه بیفتم که سرم گیج رفت.یه دفه کل دنیا دور سرم چرخید.نزدیک بود بیفتم که تکیه دادم به دیوار. نگار:کیانا...کیانا حالت خوبه؟ هومن:من که گفتم صبر کن. من:نه مرسی حالم خوبه. ایندفعه با تمام سرعت به طرف در رفتم.توی اخرین لحظه صدای هومنو شنیدم که گفت:من نگرانشم یه وقت بلایی سرش نیاد! وقتی از اون جا خارج شدم احساس سبکی می کردم.انگار سنگینیه نگاه هومن نمی ذاشت به راحتی نفس بکشم.یه نفس عمیق کشیدم.اشکامو پاک کردمو سوار یه تاکسی شدم. راننده ی تاکسی(به انگلیسی گفت):خانم...خانم. من اصلا حواسم نبود.یعنی حواسم بود ولی حوصله ی جواب دادن نداشتم.راننده با صدای بلند تر گفت:خانمممممممممم. من:بله؟دیدم داره گیج می زنه فهمیدم نفهمیده چی گفتم.به انگلیسی گفتم:بله؟ - کجا تشریف می برین؟ - نمی دونم. – چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا نمی دونستم بگم کجا ولی بالاخره تصمیممو گرفتم و ادرس خونرو دادم. باید می رفتم پیش کیارش و کیانوش .اگه می فهمیدن رضایت دادم حتما منو می کشتن ولی مهم نبود چون من کاری رو کردم که باید انجام می دادم.من می دونستم نقشه ی اونا چیه.اونا می خواستن از کامران وهومن پول بگیرن و در قبالش شاید رضایت می دادن.اون پولم واسه ی مشروب و اون اشغالایی که می خوردن می خواستن.خلاصه توی همین فکرا بودم که ماشین ترمز کرد.نگاه کردم دیدم جلوی خونم.از ماشین پیاده شدمو به طرف در رفتم که صدای بوق تاکسی باعث شد تا دوباره به عقب برگردم.راننده:ببخشید خانم پس پول ما چی شد؟-اوه......ببخشید بفرمایین. پولو دادم.خواستم در خونه رو باز کنم که یه لحظه ترسیدم.اصلا حوصله ی بحث کردن با اون دوتا روانی رو نداشتم.رفتم وتوی پارک رو به روی خونه رو یه نیمکت نشستم. از دور اشکان رو دیدم که داره میاد.اولش فکر کردم منو ندیده به خاطر همینم سریع بلند شدم برم اما اشکان سریع دوید طرفم.اصلا دلم نمی خواست توی این شرایط اون اینجا باشه. اشکان:به به سلام خوشگل خانم.-سلام اقا اشکان.شما اینجا چی کار می کنین؟-اومدم تو رو ببینم. می خواستم بگم تو غلط کردی اومدی منو ببینی.حالم ازش بهم می خورد.دوست کیارش و کیانوش بود.دقیقا مثل اونا ادم کثیفی بود ولی وانمود می کرد که ادم روشنفکریه.وقتی باهات حرف می زد لبشو میاورد طرف لبت. صورتشم کج می کرد.مثل وقتی که می خواد یکی رو ببوسه .کیارش و کیانوش بهش گفته بودن که من می خوام زنش بشم ولی من اصلا این حرفو نزده بودم.اشکان خودشم می دونست من ازش بدم میاد.اما چون اون دو تا گفته بودن دیگه خیالش راحت بودو همه چیزو تموم شده حساب می کرد. اشکان:تو باید با من بیای.-کجا؟ -یه جای خوب.باهات کار دارم.مطمئنم خوشت میاد.-اما من......... نذاشت حرفم تموم بشه سریع دستمو گرفت منو شوت کرد توی ماشین. من-می خوای کجا منو ببری؟؟؟؟؟ -گفتم که یه جای خوب. –اونجا شاید از نظر تو خوب باشه. –منو تو نداریم که.-جدی کی گی؟ -اره.-اینقدر مسخره بازی در نیاروعین ادم بگو کجا داریم می ریم. –دهنتو ببند و ساکت باش به نفعته. ازش می ترسیدم خیلی هم می ترسیدم.ای وای خدا ای کاش هومن این جا بود. تمام راه ساکت بودم و هیچی نمی گفتم.ولی اشکان از همون اول شروع کرد چرت و پرت گفتن تا اخر.دیگه از خونه خیلی دور شده بودیم.اونجا خیلی خلوت بود.واقعا نزدیک بود از ترس سکته کنم.معلوم نبود اون لعنتی داره منو کجا می بره.اینقدر رفتیم تا رسیدیم به یه جنگل.جنگل خیلی ساکت بود.خیلییییییییی.نمی دونستم باید چی کار کنم.نزدیک یه کلبه شدیم.معلوم بود ادم توشه.چون از توش صدا می اومد. من:اشکان ترو خدا.بگو کجا داریم می ریم دیگه.-تو چرا اینقدر از من می ترسی؟-اخه..... یه دفعه منو کشید طرف خودش.خیلی بهم نزدیک شده بود.لباش هر لحظه نزدیک تر می شد.انگار مست بود.سریع خودمو از بغلش کشیدم بیرون.همه ی بدنم می لرزید.فرض کنین توی یه جا تنها باشین با یه پسر وحشی که هر لحظه بهتون نزدیک تر می شه.پام گیر کرد به یه شاخه که روی زمین افتاده بود و محکم خوردم زمین.اشکانم خودشو انداخت زمین.مثل فیلم حلقه دیدین دختره چه جوری از تلویزیون میاد بیرون؟همونجوری اشکان می اومد طرفم.ناخناشو می کشید روی زمین.به لباسم چنگ می زد.منم با تمام وجودم خودمو عقب می کشیدم.که یه دفه خوردم به یه چیزی.یه درخت بزرگ پشت سرم بود. اشکان:کوچولو دیگه نمی تونی از دستم فرار کنی. اون راست می گفت دیگه نمی شد کاری کرد.یه دفعه تمام قدرتمو توی صدام جمع کردمو داد زدم :اشکان صبر کن. اشکان وایساد با صدای اروم تری گفتم:اشکان می خوام یه چیزی بهت بگم. – چی؟زود باش بگو. -اشکان من از همون موقع که دیدمت ازت خوشم اومد ولی نمی تونستم به کسی بگم.-خب؟ -خب نداره دیگه.من می خوام بیشتر با هم اشنا شیم.تو که می دونی من اهل این کارا نیستم.بذار یکم بیشتر در مورد هم بدونیم.عاقلانه تر فکر کن. خبببببببببببببببببببببببب بچه ها اینم از داستان.خوب بود؟ ........چیز چرا این جوری نگاه می کنین؟کم بود؟ واقعا؟خب می خواین بقیشم بخونین. - اگه تو این جوری دوست داری.باشه.من حرفی ندارم.بعدشم بلند شد و سر و وضعشو مرتب کرد و دستمو گرفت و بلندم کرد.نمی دونستم که به این راحتی قبول می کنه. با هم رفتیم توی کلبه.اون جا کیارش و کیانوش بودن.حدس می زدم اونا باشن.از اول تا اخر رو اونا نقششو کشیده بودن.یعنی در اصل کیارش کشیده بود.کیانوش خیلی توی این چیزا نقش نداره. رفتیم کنار کیارش و کیانوش نشستیم.کیارش رفت و توی گیلاسی که روبه روم بود رو پر از مشروب کرد.اوردو گذاشت جلوم.کیارش:بخور.-کی؟من؟تو که می دونی من حالم از اینا به هم می خوره. اشکان:کیارش ولش کن.اذیتش نکن.خب دوست نداره.-اخه. –اخه نداره دیگه. من:اگه اجازه بدین من برم بیرون.چون از بوی این جور چیزا هم بدم میاد. اشکان:برو عزیزم.اشکالی نداره. به زور یه لبخند بهش زدمو از کلبه اومدم بیرون. من:ببینم.اشکان سوییچ ماشینو با خودش نیاورد.اره نیاورد. خیلی طبیعی از کلبه دور شدم و رفتم طرف ماشین.سریع پریدم توشو.روشنش کردم.با تمام قدرتم پامو روی پدال گاز فشار می دادم.در اخرین لحظه اشکان رو دیدم که با تعجب داشت بهم نگاه می کرد.یه لحظه دلم براش سوخت.اون حرفمو باور کرده بود.اما گفتم حقشه.پسره ی وحشی. توی جاده همه ی برام بوق می زدن.منم اصلا اهمیت نمی دادم و با تمام سرعت می رفتم.یه کم از اون جا دور شدم اشکانو پشت سرم دیدم.سریع زنگ زدم به نگار. نگار:کیانا...کیانا.کجایی؟حالت خوبه؟چرا گوشیت خاموش بود؟ -نگار گوش کن ببین چی می گم.اشکانو که یادته؟ -اره.....اره بگو. -اون منودزدیده بود.الان از دستش فرار کردم.تو الان کجایی؟ -من با کامران وهومن توی خونم. -ببین پس من میام اونجا فقط درو باز کن که من سریع بپرم توی خونه. -باشه ما به پلبس زنگ می زنیم. -ok bye. به خونه ی نگاراینا نزدیک شده بودم.خیلی نزدیک.اشکانم به من نزدیک شده بود.اونم خیلی نزدیک. بالاخره رسیدم .سریع از ماشین پیاده شدم.در خونه باز بود.تا خواستم برم تو.اشکان دستمو محکم گرفت. نمی دونم چرا اما با تمام وجودم اسم هومنو صدا می کردم(البته این چرا نداره)که دیدم هومن با تمام سرعت اومد.اون یکی دستمو گرفت(نزدیک بود از وسط نصف شم)منم هومنو محکم گرفتم. هومن رو به اشکان:دستشو ول کن. اشکان:اقا کی باشن؟ کیانا خانم داشتیم؟ هومن:نامزدشم. هومن که اینو گفت هم من هم اشکان یه لحظه ماتمون برد.هومنم سریع دستمو از دست اشکان بیرون کشید و منم افتادم توی بغلش.(ایشالا شما هم یه روزمی افتین) هومن:کیانا برو. من بهت زده داشتم نگاش می کردم که با صدای بلند تری گفت:کیانا برو . سریع دویدم .می خواستم برم پیش کامران و نگار.می دویدم و گریه می کردم که یه دفعه محکم خوردم به یکی .سرمو بالا اوردم و دیدم کامرانه.کامران:چی شد؟ من:نمی دونم. ایندفه داستانو هیجانی کردم.خوب بود؟ می خوام الان یک قسمتایی از قسمت بعد رو براتون بذارم(مثل جومونگ)دیگه اهنگشو خودتون بزنید. نگار:سر هومن چه بلایی اومد؟ کامران:زنگ بزن امبولانس بیاد. کیانا:هومن دیگه از من بدش میاد. کیانا:من می ترسم برم خونه. کامران:ما باهات میایم. کیارش:تو با اجازه ی کی رضایت دادی؟ کیانوش:دیگه نامزد می کنی و به ما نمی گی؟ هومن:خجالت نمی کشی با خواهرت این کارو می کنی؟ کیانا:هومن تو اینو از کجا اوردی؟؟؟؟؟؟؟ بلــــــــــــــــــــــــــــــه.این جوری خوبه یا اینکه مثل دفعه های قبل هیچی از قسمت بعد نگیم؟می تونین نظرتونو توی قسمت نظرا بگین. حتما فکر می کنین الان اپ تموم شده نه؟ولی نشده تازه یه عالمه مونده.این یه بیوگرافی از نگاره.تقریبا همون سوالاس خیلی فرق نکرده وبازم اگه شما سوالی در مورد ما داشتین بگین. 1-اسم و فامیل؟نگار جعفری شکیبا 13-خدا؟تنها تکیه گاه موقع تنهایی بهترین راهنمایه انسان چون خودش انسان رو افریده تنها کسی که لایق و شایستگی پریستیدن رو داره 20-خواننده ی مرد ایرانی؟به جز کامران و هومن که خلیلی بیشتر از یه خوانندن برام شادمهر عقیلی داریوش احسان خواجه امیری حالا دو تا چیز دیگه مونده.خسته که نشدید؟اول این متنو به درخواست نگار جونم می ذارم بعدم یه متن دیگه به در خواست خودم. پاییز را دوست دارم... حالا این متن: شاید زود, شاید هرگزنبینمت. شاید زود, شاید هرگزنتونم دستاتو بگیرم. شاید زود, شاید هرگزبهت نرسم شاید هیچ وقت.... شاید زود, شاید دیر, شاید هرگزبه دیدنت نیام. شاید زود, شاید دیر, شاید هرگز نتونم اشکاتو پاک کنم. شاید زود, شاید دیر, شاید هرگزنتونم باهات بخندم و گریه کنم. شاید زود, شاید دیر, شاید هرگز نشه با هم بمیریم! شاید زود, خیلی زود همدیگرو پیدا کنیم شاید دیر, خیلی دیر همدیگرو فراموش کنی شاید هرگز, حتما هرگز به جز تو به کسی دل نمی بندم... می گم من خودم دیگه چشام داره همه جا رو البالو گیلاس می بینه همتونو دوس داریم بابای
سهلام سهلام آخ وای آی آی بابا خب دعوامون نکنین خب ببخشید دیگه ااااااا آی نزن باشه قول قول دیگه دیر اپ نمی کنیم . اخه می دونین چیه تصمیم داشتیم یه اپ باحال ترتیب بدیم و بنده یعنی نگار خانم می خواستم یه شیز باحال که تا حالا هیش کدومتون فکر نکنم دیده باشین رو واسه ی دانلود بزارم و در طی یه هفته ی گذشته هم به درهای مختلف زدم تا فیلم دانلودی گذاشتن رو یاد بگیرم ولی موفق نشدم ! حالا هر کی بلده به ما هم یاد بده تا در پست های بعد جبران کنیم راستی تبریک می گم به پایان رسیدن مدارسو البته با تاخیر و تسلیت می گم ... چیزه نمیشه اینجا حرف سیاسی زد متاسفم از همه ی گلایی که ما رو تو این مدت تهنا نذاشتن خهلی خهلی مرسی و ممنون دوستون داریم خهلی زیاد اینم اسامی دوستان گلی که ما رو با نظر دادنشون شرمنده کردن ستاره جونم ملیکای عزیزم وب قبلی آجی عاطفه فیلتر شده یه وب دیگه زده البته داستان قبلی نیست یه داستان دیگه می نویسه که اونم مثل قبلی فوق الاده است . اینم آدرسش اینم داستانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن البته قبلش یه چیزی بگم این داستان ادامه ی پست قبلی که کیانا نوشت نیست چون اون از زبون خودش مینویسه من از زبون خودم اما دوتاش یه داستانه - بله بفرمایید ؟ - نگار . کامران بود صداش می لرزید - چی شده ؟ - بهوش اومد - چی ؟؟؟؟؟؟؟ - بیا اینجا . تلفونو قطع کردم باورم نمیشد چی شنیدم یعنی بعد از ۷ ماه بالاخره بهوش اومد ماشین رو روشن کردم . با تمام قدرتم پامو رو گاز فشار میدادم و به سمت بیمارستان میرفتم . توی راه ماشینایی که از کنارم رد میشدن واسم بوق میزدن اعصابمو خورد کرده بودن آخر سر شیشرو دادم پایین با داد گفتم چی میگی ؟ مرده گفت : دره باک بنزینت بازه . ترمز گرفتم سریع رفتم دره باک بستم دوباره به راهم ادامه دادم خداخدا می کردم بنزین تموم نکنم . رسیدم بیمارستان . بازم تا طبقه ی چهارم رو دویدم از دم در سالن صدای جیغای کامران میومد باباش دستشو گرفته بود سعی میکرد آرومش کنه - سلاممممم . اومد جلو شونه هامو گرفت - من میدونستم یادته بهت گفتم کیانا نمیمیره . خندیدم خیلی بلند نمیفهمیدم داشتم اشک شوق میریختم . دکتر از اتاق اومد بیرون - خواهشا یکم آروم تر . من : می تونیم ببینیمش ؟ دکتر همون جور که داشت به کامران تزکر میداد که خودشو کنترل کنه جواب منو داد : الان بیهوشه ولی تنفسش طبیعی شده قلبشم عادی میزنه بهوش که اومد میتونین ببینینش - مرسی . صدای بابای کامران از پشت سرم اومد - بیا بریم خونه به مامانت و کتی هم بگیم از نگرانی در بیان . کامران : شما برین من اینجا هستم . باباش که رفت منم دستشو گرفتم کشیدم به طرف صندلی - شام خوردی ؟ - نه - من میرم یه چیزی بگیرم فقط خواهش می کنم یکم آروم تر خوشحالی کن و الا میان پرتمون می کنن بیرون - باشه . رفتم دو تا ساندویچ از رستوران بغل بیمارستان گرفتم و برگشتم . کامران وایساده بود پشت پنجره ی اتاق کیانا - تو که دوباره اونحا وایسادی چشات درد نگرفت اینقدر از اون شیشه به تو خیره شدی ؟ چیزی نگفت اومد نشست رو صندلی . - بیا بخور - میل ندارم . یه چشم غره بهش رفتم که یعنی باید بخوری ساندویچ رو ازم گرفت و به زور یه گاز ازش زد . موبایلمو برداشتم و به مامانم زنگ زدم . بعد از سه تا بوق نیما جواب داد - Hi - سلام گوشی رو بده مامان - you .... - فارسی - ok تو کجا هست ؟ - بیمارستان گوشی رو بده مامان . مامانم تلفنو گرفت با گریه حرف میزد - الو سلام نگار تموم شد ؟ - نه مامانی کیانا بهوش اومد - خوبی نگار ؟ - اره مامان باور کن بهوش اومد . گریه ی مامانم قطع شد - خب گوشی رو بده باهاش حرف بزنم - نمیشه مامان جان فقط می خواستم از نگرانی در بیایید - باشه پس خدافظ - بای . تلفونو قطع کردم . کامران تقریبا نصف سانویچ خورده بود گذاشت رو صندلی - دیگه نمی تونم بیشتر از این - ینی چی کامران تو چند وقته هیچی نخوردی می خواهی خودتو بکشی ؟ - نه باور کن اگه میل داشتم می خوردم - پاشو برو خونتون - من شب می مونم - چشات از گریه و کم خوابی سرخ شده پاشو برو یه زره بخواب خواهش می کنم . به من نگاه کرد ولی هیچی نگفت سرمو انداختم پایین - خب فردا صبح زود پاشو بیا فقط یکم به چشات استراحت بده گناه دارن جون هومی . سرمو با دستش اورد بالا - چرا بهم نگاه نمیکنی ؟ دستشو کنار زدم - چون طاقت نگاهت رو ندارم - من صبح زود میاما - باشه فقط برو یه خورده بخواب صبح زود بیا . لبخند زد - بای - بای ... تو دلم گفتم نفسم . کامران که رفت منم سرمو گذاشتم رو صندلی تا یکم استراحت کنم . هوا رو به سردی میزد ولی هنوز اون قدر سرد نبود که تحملش سخت باشه . چشامو بستم خیلی زود به خواب رفتم . از خواب که بلند شدم احساس سرمای شدیدی میکردم پالوتویی که روم بود رو دورم پیچیدم بوش کردم بوی کامران رو میداد وای سرمو بلند کردم کامران مثل همیشه پشت پنجره ی اتاقی که کیانا توش بود وایساده بود - سلام کی اومدی ؟ ساعت چنده ؟ بدون اینکه بر گرده گفت : سلام ساعت ۸ صبحه منم یه یه ساعتی میشه اومدم - دکتر رو ندیدی ؟ - نه من که اینجا بودم نیومد . پالتوشو پوشیدم رفتم کنارش وایسادم برگشت تو چشام زل زد . دوباره اشک توچشاش حلقه زده بود - چرا بهوش نمیاد ؟ - صبر کن کامران صبر - آخه تا کی ؟ - تو باید تحمل داشته باشی - هفت ماهه که هومن اون تو هفت ماهه که تحمل کردم هفت ماهه صبر کردم باز می گی ... پریدم تو حرفش - کامران درست میشه - خسته شدم خسته شدم از وعده وعیدای الکی که به خودم میدم یا تو بهم میدی آخه دیگه تا کجا ؟ صداش همین جوری بالاتر میرفت تو سالن راه میرفت - کم آوردم نگار به خدا دیگه کم آوردم دیگه نمی کشم دلم واسه هومن تنگ شده . قطره اشکی از گوشه ی چشاش لغزید و افتاد ادامه داد : نمی تونم تو اون وضعیت ببینمش داداشم زره زره داره آب میشه هیشکی نمی فهمه - کامران ... - هیچی نگو بزار یه بارم که شده من حرف بزنم بزار من بگم چی کشیدم کی از حاله من خبر داره هان ؟صداش دیگه تقریبا به داد تبدیل شده بود گریه امونش نمی داد ولی همونجوری می گفت - کی می دونه تو دله من چه خبره کی میدونه من چه حالی داشتم من صبر نکردم ؟ من تحمل نکردم ؟ دیگه طاقت ندارم دیگه طاقت هیچی رو ندارم . سرشو به دیوار چسوبوند و گریه می کرد ولی اروم . رفتم پشتش وایسادم - کیانا خب میشه هومنم میاد بیرون همه چیزم تموم میشه ولی تو اگه با داد زدن سره من اروم میشی داد بزن داد بزن تا خالی شی با داد زدن و گریه کردن نه کیانا بهوش میاد نه هومن ازاد میشه ولی اگه تو خودتو سبک می کنی با این کار اشکال نداره تا دلت میخواد سره من داد بزن . رفتم نشستم رو صندلی سرمو به صندلی تکیه دادم منم گریه میکردم ولی این بار گریه هام نه واسه کیانا بود که گوشه ی بیمارستان افتاده بود نه واسه هومن که تو زندان داشت آب میشد واسه فرشته ی خودم بود واسه کامرانم بود که داشت زره زره جلوی چشمام پر پر میشد . یه ربی تو همون حال بودیم . صدای پاشو که بهم نزدیک میشد حس کردم و بعد تماس دستش رو با دستم - نگار ببخشید اعصابم خورده . سرمو برگردوندم و بهش نگاه کردم - میدونم نمی خواهی بری هومن رو ببینی ؟ - اون نمی خواد کسی رو ببینه - حالا تو برو - تو هم میایی ؟ - من ؟ - اوهوم - باشه بریم . با کامران به طرف زندان رفتیم تو ماشین هیچ کدوم هیچی نمی گفتیم . اونجا که رسیدیم کامران رفت تو ولی من موندم بیرون . تو حیاط جلوی اونجا قدم میزدم به این فکر می کردم که چرا باید اولین دیدار من با کامران اینجوری باشه ؟ چرا باید اولین باری که باهاش حرف میزنم تو بیمارستان باشه ؟ تو این هفت ماه من با کامران خیلی حرف زدم ولی هیچ وقت نتونستم راجع به خودش با خودش حرف بزنم الان یه چیزی بهم گواهی میداد که به زودی این موقعیت پیش میاد . کیانا خوب میشه و همه چیز درست میشه واسه همینم صبح با اطمینان با کامران حرف میزدم . نا خود آگاه یه لبخند زدم . ولی من حق نداشتم که با کامران اونجوری حرف بزنم من حق نداشتم که سرش داد بکشم تو دلم به خودم فهش میدادم که چرا اونجوری با عشقم برخورد کردم که گوشیم زنگ خورد - بله ؟ سارا با صدایی که معلوم بود داره گریه میکنه جوابمو داد - نگار کیانا رفت ؟ خندیدم - آخ ببخشید یادم رفت بهتون زنگ بزنم نه بهوش اومدددددددددد - چییی ؟؟؟؟؟؟ آخخخخخخخ یکی اونو بگیره - به جونه خودم راست میگم دیشب بهوش اومد البته الان دوباره بیهوشه ولی دکتر گفت که تنفسش عادی شده اونور چه خبره ؟ - راست میگی ؟؟؟؟؟ الان نمیدونم دارم گریه میکنم یا می خندم ! پگاه غش کرد . - ااااا مگه با همید ؟ - انگار دیگه حساب روزایی که کلاس داریم هم یادت رفته - خب چیکار کنم دیگه که کلاس نمیام - الان بچه ها همه دارن اینجا جیغ میکشن من هم میرم به جمعشون بپیوندم بای - باشه برو بای - آخ راستی ما امروز میاییم بیمارستان - همتون ؟؟؟؟؟؟ - نه فقط منو و پگی - اکی دیگه بای . گوشیمو قطع کردم داشتم می خندیدم خوشحال بودم از اینکه دوباره همه پیش همیم . یه صدایی از پشتم اومد - آهای خانم خانما کجایی تو ؟ رفتم طرفش - ببخشید خب داشتم قدم میزدم . کامرانم خوشحال بود داشت می خندید با اینکه معلوم بود گریه کرده ولی انگار بعد از دیدن هومن انرژی گرفته بود با شیطونی پرسید - با کی داشتی حرف میزدی اینقدر شاد و شنگولی ؟ دماغشو کشیدم - به توچه - پرو اصلا نمی برمت برو خودت ماشین بگیر برو - ااااا باشه اقای لوس داشتم با سارا حرف میزدم وقتی فهیمد کیانا بهوش اومده خوشحال شده بودن داشتن جیغ می کشیدن با بقیه بچه ها - آهان خب بشین بریم یه چیزی بخوریم - تو هم شنگول شدی داداشتو دیدیا ! - معلومه پس چی میدونی چن وقت بود ندیده بودمش ؟ دلم یه زره شده بود براش - معلومه که اشتهاتم باز شده ! - بله خب به لحاظ اجتماعی انسان ... - خب بسه بسه گرفتم بریم . رفتیم با هم یه رستوران ناهار خوردیم هر دومون خیلی شنگول بودیم اولین بار بود که کامران تو این هفت ماه می گفت و می خندید بار اولمون هم بود دوتایی اومده بودیم بیرون . از در رستوران که داشتیم می رفتیم بیرون یه پسره اومد جلو پرسید از کامران - چرا شما دیگه نمی خونین ؟ چرا چند وقته کنسرت نداشتین ؟ چیزی شده ؟ ما شنیدیم می گن داداشتون رو گرفتن حقیقت داره ؟ معلوم بود یکی از فناشون بود چون با غصه اینا رو می گفت کامران یه چشمک به من زد بعد شروع کرد برا پسره توضیح دادن که اره همه ی اینا شایعست و ما فقط می خواستیم یکم استراحت داشته باشیم هومنم چند وقتی رفته یه کشور دیگه واسه استراحت پسره که دیگه قانع شده بود رفت کنار گذاشت ما بریم . رفتیم بیمارستان . ساعت تقریبا ۵ بعد از ظهر بود که سارا و پگاه پیداشون شد کلی جیغ ویغ کردن آخ کیانا کو و از این حرفا پگاهم دوباره شروع کردن گریه کردن ! حدودا یه ساعت بعد از اومدن پگاه و سارا کیارش و کیانوش هم پیداشون شد با اومدن اون دوتا کامران دوباره اخماش رفت تو هم اروم به من گفت - کی به اینا خبر داده ؟ - خب داداشاشن - جدی می گی اینا داداشای کیانان ؟ - ینی تو نمی دونی ؟ - نه خب منظورمه اصلا به خودش نمی خورن - اااااااا خب همه که مثل تو و هومن نیستن اینا پرو و یه چیزایی ان ول کن تو - من میرم تو محوطه ی بیرون رستوران میرم تو حیاط - باشه رفتن میام دنبالت . کامران رفت بیرون . من و پگاه و سارا هم نشستیم حرف زدن کیارش و کیانوش هم یه سره راه میرفتن . کامران دهنوز توی سالن بالا بود که کیارش با صدایی نسبتا بلند منو صدا کرد پاشدم رفتم ببینم چی میگه کامران از همون جا یه نگاه خیلی معصومانه به من انداخت و سوار آسانسور شد - بله چی میگی ؟ - این پسره واسه چی اومده اینجا ؟ - خب منتظره کیانا بهوش بیاد رضایت بگیره ازش . یه پوزخند مسخره زد - به همین خیال باشه که کیانا رضایت بده ! - معلومه که میده تو مگه وکیل وصیه کیانایی ؟ اون خودش میدونه چیکار کنه . کیارش دستشو بلند کرد که دوباره بزنه تو گوشه من ولی کیانوش دستشو گرفت - به شماها هم میشه گفت مرد که واسه دفاع از خودتون دست رو یه دختر بلند می کنین . ایندفه دیگه کیانوش دسته کیارش ول کرد محکم دستش خورد تو گوشم اینقدر ضربه محکم بود که پرت شدم زمین . مزه ی خون رو زیر زبونم حس می کردم . پگاه دوید جلو دسته منو گرفت و کمک کرد بلند شم . سارا هم اومد رو کرد به اون دوتا - حیوود عوضی این چه کاری بود کردی ؟ کارش جوابشو داد- نکنه تو هم دلت میخواد . من : ولشون کن سارا آدم نیستن . با کمک پگاه و سارا رفتم دستشویی از بینیم خون می اومد یه زره وایسادم تا خونش بند اومد .صورتم سرخ شده بود و جای انگشتای کیارش رو صورتم کبود . نمی خواستم میدون رو خالی کنم ولی به پگاه و سارا گفتم شما برین تو من بعدا میام رفتم پایین پیش کامران . نشسته بود رو صندلی ای که وسط حیاط بیمارستان بود . پشتش به من بود و متوجه من نمی شد . از پشت بهش نزدیک شدم دستمو گذاشتم دو طرفش رو پشت صندلی ای که بهش تکیه داده بود پایینه موهاشو کشیدم - کجایی ؟ سرشو برگردون طرفم - همین جا... صورتت چی شده ؟ دستامو برداشتم رفتم نشستم کنارش - هیچی چیز مهمی نیست - چیز مهمی نیست ؟ صورتت کبود شده می فهمی داری چی می گی ؟ - خوب میشه - اون دوتا ؟ سرمو انداختم پایین پشته دستمو روی صورت کبودم کشیدم - می خواهی برم ... - ولشون کن مهم نیست - آخه اونا چی فکر کردن که صورته تورو به این روز انداختن - حالا هر چی فکر کردن دیگه گذشته تموم شد . هیچی نگفت . دوست داشتم بغلش کنم . تا حالا این حسو تجربه نکرده بودم دستامو به طرفش بردم ولی او زود تر دستاشو برام باز کرد خودمو تو آغوشش جا دادم . بدنم داغ شده بود و نمی خواستم زیاد بهش نزدیک بشم که فکر کنه من چه دختری هستم . اروم از آغوشش اومدم بیرون صورتمو به موهاش کشیدم دردی که چند دقیقه پیش دست کیارش با ضربه زدن به صورتم ایجاد کرده بود از بین رفت . دستشو گرفتم - پاشو بریم بالا - که دوباره ... - نه نه هیچ اتفاقی نمی افته دیگه . رفتیم بالا . دکتر تو سالن میدوید و به طرف اتاق کیانا میرفت . کیارش و کیانوش گوشه ی سالن وایساده بودن . پگاه و سارا هم به طرف در رفتن رفتم به طرفشون - چی شده ؟ - بهوش اومدددددددد . دنبال دکتر دویدم تو اتاق . کامران وایساد پشت پنجره . کیانا چیزی نمی گفت فقط به اطراف نگاه میکرد . دوباره چشاشو بست ولی اینبار بیهوش نشد خوابید خوابش برد . فرداش موقعی که بیدار شد به زور تونست حرف بزنه - کیانا کیه ؟ - تویی یادت نمیاد ؟ - نه ! - من کی ام ؟ - نمی دونم . وای خدای من کیانا فراموشی گرفته بود . بد تر از قبلا گریه می کردم ولی وقتی دکتر گفت طبیعیه آروم شدم . اونشب واسه کیانا همه چیز رو گفتم . از اونجایی که اومده بودن امریکا تا الان . هر چی از خودش و خونودش می دونستم براش تعریف کردم . بعد از اینکه کیانا خوابید منم خوابم برد . هنوز یه ساعتی نشده بود از زمانی که خوابم برده بود که صدای کیانا بلندم کرد هومننننننننننننننننننننن - هومن چی ؟ چی شده ؟ - یادم اومد نگار اونشب ... بالاخره کیانا موفق به این شد که گذشته رو به یاد بیاره خیلی خوشحال بودم که دوباره پیش همیم . تغریبا تا ۳ و نیم صبح باهم حرف زدیم ولی دیگه کیانا باید می خوابید چشاشو بست و زود به خواب رفت ولی من خوابم نمی اومد از اتاق رفتم بیرون . کامران روی همون صندلیه خوابش برده بود . از دستش عصبانی شدم که چرا نرفته خونه سب کلی بهش اصرار کرده بودم که بره ولی حرفمو گوش نداده . سرد بود . سالن شوفاژ نداشت . کامران به خودش پیچید و پالتوشو محکم تر به خودش گرفت . دلم واسش رفتتتتتتتتتتتتتت رفتم تو اتاق پتویی که داده بودن برای همراه بیمار و من رو خودم انداخته بودم آوردم بیرون اخه تو اتاق شوفاژ داشت . پتو رو روی کامران کشیدم . آروم سرمو پایین بردم . می خواستم گونشو ببوسم آهههههههه نگار خجالت بکش این چه کاریه می کنی ؟ همین جوری که داشتم به خودم بد بیراه می گفتم رفتم تو اتاق و دوباره خوابیدم . صبح کامران اومد تا از کیانا بپرسه که رضایت میده یا نه کیانا هم گفت معلومه این چه حرفیه وظیفمه و از این حرفا بعد از اینکه کامران از اتاق رفت بیرون پگاه و سارا وارد شدن من دنبال کامران رفتم بیرون - خب دیگه خدافظ - چی چی رو خدافظ هنوز که کارمون تموم نشده - آخه کیانا تا بیست روز دیگه بستریه - ینی تا بیست روز دیگه هم ... - کامران خواهش می کنم گریه نکن تو که این همه صبر کردی یه زره دیگه هم روش - قول میدی از بیست روز بیشتر نشه - قول - من دارم میرم - کامی ببخشید کامران برو یکم استراحت کن - چی ؟ - استراحت کن - نه قبلش - هیچی - نه یه چیزی گفتی - گفتی کا... - آقا کامران بفرمایید بروید استراحت بکنید خوبه - خیلی لوسی - اااااا خب چیزی نگفتم که - بای - بای زیر لب گفتم به امید دیدار - چی ؟؟ دیدی یه چیزی گفتی - نه چیزی نگفتم که - به گو به جون کامران چیزی نگفتم - من جون تورو قسم نمیخورم - پس معلومه چیزی گفتی - آه خب گفتم به امید دیدار - همچنین . خندیدم . کامران رفت برگشتم پیش بچه ها . بیست روز بود که کیانا بهوش اومده بود ولی هنوز تو بیمارستان بود . قرار بود امروز کیانا مرخص بشه . تو این بیست روز کامران بیمارستان نیومده بود فقط تقریبا هرروز چند تا از بچه های دانشکدمون میومدن دیدن کیانا . کیانا حالش خیلی بهتر بود . رفتیم واسه تصویه حساب که گفتن حساب شده فکرشو میکردم کامران حساب کرده باشه رفتیم از بیمارستان بیرون . کامران وایساده بود دم ماشینش . از همیشه خوشگل تر شده بود . لبخند همیشگیشو رو لبش داشت . سلام کردیم و بعد از تعارفای کیانا و کامران سر اینکه کامران پول بیمارستان رو حساب کرده بود سوار ماشین کامران شدیم و رفتیم تا کیانا رضایت بده که هومن بیاد بیرون . تو راه استرس بدی داشتم . میترسیدم با هومن روبه رو بشم . من تو این مدت هیچ کاری نتونسته بودم براش بکنم . سه بار رفته بودم پیشش هر بار بیشتر بهش امید میدادم ولی هیچ کاری از دستم بر نیومده بود . خلاصه رسیدیم و کیانا رفت اونجایی رو که باید امضا میکرد . تعجب از این بود که کیارش و کیانوش چرا برای اینکه کیانا رو از بیمارستان مرخص کنن نیومده بودن . هومن رو آوردن . خیلی لاغر شده بود . خیلی فرق داشت با هومن هفت ماه پیش . اروم بود خیلی اروم . کامران رفت جلو و همدیگرو بغل کردن بعد به طرف ما اومدن ... خبببببببببببببببببببببببببببب تموم شد اخیششششششش هر وقت خواستین چشاتون زیاد درد نگیره برای خوندن بگین کیانا بنویسه و هر وقتم خواستین زیاد داستان داشته باشین من می خواستیم یه عکس توپ بزاریم ولی حیف نمیشه یه چند تا عکس هم می خوام بزارم که فکر می کنم همتون دیدین ولی چیکار کنم عقلم می گه بزار اخه بدون اجازه ی کیاناست و اگه ببینه حتما منو میکشه پس بچه ها منو حلال کنین اگه خوبی و بدی ای دیدن ببخشید ما دیگه رفتیم اینم تقدیم میکنم به کیانا جونممممممم که دیگه نگه نگار چه قدر نامرده آخی چه قده ناناس می خنده اینم واسه خودم و شما و اما حالا ...................... یه بیو از ... از ... از .... کیاناااااااااااااا این سوالا رو من از ایشون کرده و ایشون پاسخ داده اند و با هم برای شما به نمایش می گذاریمممممممممم 1-اسم و فامیل؟کیارا جعفری هستم 20-خواننده ی مرد ایرانی؟محسن یگانه،علی لهراسبی و حمیدرضا و علیرضا.کامران و هومنم که حسابشون جداس. می خواستم شعرم بزارم ولی بدلیل حجیم بودن اپ نشد ایشالا دفه ی بعد همه رو با هم جبران می کنیم خب دیگه امیدواریم خوشتون اومده باشه از آپ ایندفمون بای بای تا های های دوباره نگار کامرانم دیوونتمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
یه سلام به همه ی دوستای گل کامران هومنیم د.ف از همتون ممنونم که به وبمون میاین وبا نظرای قشنگتون به ما انرژی میدین خب زیاد منتظرتون نمی ذارم میریم سراغ داستان: چشمامو باز کردم.هیچی نمی فهمیدم فقط یه عالمه ادم با لباسای سفید دیدم که داشتن با عجله میومدن طرفم.از پشت شیشه یه پسری رو دیدم که داشت اشک می ریخت ولی خنده رو لباش بود. احساس بدی داشتم.خوابم میومد. وقتی بیدار شدم یه دختری رو دیدم با موهای سیاه پر رنگ که تا کمرش بود.تو چشاش هم غم بود،هم شادی.نگاه مهربونی داشت مث یه دوست.تا دید بیدار شدم اومد طرفم.-کیانا...کیانا...بالاخره بعد از دو روز بیدار شدی؟ کیانا؟کیانا کی بود؟خیلی درد داشتم به زور می تونستم حرف بزنم.تا خواستم حرف بزنم دختری که کنارم بود گفت:اروم باش.همه چیز درست میشه. گریه می کرد.اخه مگه چی شده بود؟چی قرار بود درست بشه؟ از اون روز چیز زیادی یادم نمیاد.ولی یادمه روز بعدش یه عالمه ادم دورم جمع شده بودن.همون دختری که پیشم بود گفت:کیانا؟حالت خوبه؟ اون موقع حالم بهتر شده بود.حداقل می تونستم حرف بزنم.اروم گفتم:کیانا کیه؟ دختر با تعجب پرسید:کیانا اسم توئه.یادت نمیاد؟- نه –کیانا من کیم؟ - نمی دونم. – اخه....یعنی چی؟ یه اقایی رو صدا کردن بهش می گفتن دکتر. دکتر:کیانا حالت خوبه – تقریبا –این خانمو می شناسی؟ - نه دختر:منم نگار.تو منو نمی شناسی؟این پگاهه...این سارا....دو تا داداشات....این کیارشه..اونم کیانوش...کیانا باورت میشه کامران وکتی وپدر ومادرشونم اینجان؟- اینایی که میگی کی هستن؟من داداش دارم؟ -ای وای خدا. دکتر:فراموشی گرفته.به خاطر ضربه ایه که به سرش خورده. نگار:دکتر خوب میشه؟ - خیلی طول نمی کشه تا همه چیز یادش بیاد.باید کمکش کنین. نگار:هرکاری بتونم می کنم. یه پسر اونجا بود با چهره ی خیلی معصوم.نگار گفت اسمش کامرانه.حرف نمی زد ولی تو چشاش پرحرف بود.یه جورایی انگار باهام حرف میزد.با تمام ادمایی که اونجا بودن فرق داشت.همونی بود که پشت شیشه گریه می کرد.قیافش خیلی اشنا بود.یه حسی نسبت بهش داشتم.دوسش داشتم ولی نمی دونستم چرا؟؟؟؟؟؟ شب نگار خیلی چیزا رو برام تعریف کرد.از همون موقعی که اشنا شدیم.اینجوری که اون می گفت خیلی باهم صمیمی بودیم.نگار می گفت من یکی رو دوست داشتم که اسمش هومن بود.می گفت عاشقش بودم و فقط به امید اون زندگی می کردم.شاید با دیدن اون همه چیز یادم میومد.من با هومن تصادف کرده بودم.نگار همه چیزو گفت.گفت وقتی من تو کما بودم چه اتفاقایی واسه هومن وکامران وخودش افتاد.از کیارش وکیانوش برام گفت.گفت که چی بودن و چی شدن وتوی این مدت چه کارایی که نکردن.انگار دیگه طاقت هیچی رو نداشت.انگار فقط منتظر من بود تا همه چیزو بهم بگه. وقتی خواستم بخوابم به همه ی حرفای نگار فکر کردم. یه تصادف.....اره یه تصادف....بارون میومد....گریه میکردم....رفتم وسط خیابون.....بعد هومن....اره هومن.بلند گفتم هومن......هومن نگار که کنارم خوابیده بود از خواب پرید:کیانا اروم باش.هومن چی؟ - نگار یادم اومد.بارون میومد.با کیارش وکیانوش دعوام شده بود. – خب؟ -بعد داشتم گریه می کردم خیلی عصبانی بودم رفتم وسط خیابون که یهو یه ماشین بهم زد.-از کجا فهمیدی هومنه؟؟؟؟؟؟؟ -فقط لحظه ی اخر دیدم که داره میاد طرفم اصلا باور نکردم که خودشه. –ووو یعنی بغلت کرده گذاشتت تو ماشین. - راست میگی.ای بابا ای کاش اون موقع بی هوش نمی شدم.حیف... - دیوونه...کیانا اگه گفتی فامیلیه هومن چیه؟ - صبر کن......ج..........اولش ج داشت....جع....جعفری –ارهههههههههههههههه. بعد محکم بغلم کرد(اونجوری که اون بغل کردفکر کنم کل اعضای بدنم از کار افتاد.) -حالا کیانا رضایت که می دی؟ -معلومه که میدم(اون موقع جمله رو به شوخی گفت ولی من که شوخی سرم نمی شد).-ولی گفتن باید کامل کامل خوب شی تا بتونی رضایت بدی.-خب الان خوبم دیگه مگه چمه؟-نه خب از لحاظ عقلی که هیچ وقت خوب نمی شی ولی از لحاظ جسمی که الان حالت خیلی خوب نیست.ولی فکرکن کیانا اگه تو بهوش نمیومدی الان هومن...-ساکت شو دیوونه.یه بار دیگه از این حرفا بزنی خودمو میکشم.-نه...نه تو اول رضایت بده هومن بیچاره از زندان بیاد بیرون پوسید اونجا بعد هر کاری خواستی بکنی بکن.-حالا قراره کی مرخص شم؟-سه هفته دیگه.-وای سه هفته دیگه هومن باید تو زندان بمونه؟.....نه..-تو سعی کن زودتر خوب شی.(فکرکنم این مکالمه رو خیلی بلند انجام دادیم چون مریض بغلی انچنان چپ چپ نگاه کرد که نزدیک بود یه بار دیگه برم تو کما دیگه بیرون نیام.) اونشب یه حس خیلی عجیب داشتم هم خوشحال بودم هم ناراحت.خوشحال بودم که هومنو می تونم ببینم ناراحت بودم بخاطر اون همه بلایی که سر فرشتم اومده بود.با همین فکرا خوابم برد. داشتن هومنو می بردن.طناب دار اونجا بود.طنابو انداختن دور گردن هومن.چهره ی پاک وقشنگش پر از غم بود.مراسم اعدام شروع شد.چند لحظه بعد یه مرد اومد بلند داد می زد:بهوش اومد بهوش اومد.ولی دیگه فایده نداشت هومن مرده بود. - اههههههههههه خواب لعنتی...لعنتی ...لعنتی...لعنت به من.همش تقصیر من بود.اگه من نبودم هیچ بلایی سر هومن نمیومد. سه هفته بعد مرخص شدم.رفتیم تا مخارج بیمارستان رو بدیم با نگار.که گفتن پرداخت شده.من:پرداخت شده؟ -بله.-اما کی پرداخت کرده؟ -فکر کنم اقای کامران جعفری بودن این امضاشونه.امضا رو نگاه کردیم.من ونگار:خودشه. من:ولی چرا اون؟ -نمی دونم. از اون خانم تشکر کردیم و از بیمارستان بیرون اومدیم که دیدیم کامران بیرون وایساده به ماشینش تکیه داده بود(خیلی خوشدل شده بود)وقتی ما رو دید اومد طرفمون.تا اون موقع یه بار بیشتر باهاش حرف نزده بودم اونم وقتی بود که اومده بود بپرسه که رضایت می دم یا نه.وقتی فهمید رضایت میدم از خوشحالی داشت پر در میاورد(الهی فداش شم)کامران:سلام. ما:سلام. –خوبین؟کیانا خانم حالتون که خوبه؟ -بله مرسی.راستی ببخشید شما هزینه ی بیمارستان رو پرداخت کردین؟ -بله...اشکالی داره؟ -ولی اخه این.... -ولی نداره دیگه....-اما... –ای بابا –در هر صورت خیلی ممنون. –خواهش می کنم این در مقابل کاری که میخواین برای ما بکنین ارزشی نداره –چه کاری؟ با نگرانی گفت:رضایت دیگه.. –اوهههه اون که وظیفمه -معلومه که وظیفتون نیست شما دارین در حق ما لطف می کنین. – اما....-بازم که شروع کردین. خندیدم و گفتم:حالا کی می ریم؟ -همین الان می برمتون. نگار که تا حالا ساکت مونده بود گفت:همین الان؟ -اشکالی داره؟ من:نه هرچی زودتر بهتر.رفتیم و سوار ماشین شدیم.تقریبا یه ساعت تو راه بودیم.اصلا باورم نمی شد الان هومنو می بینم.تمام مدت به این فکر می کردم که وقتی دیدمش چی کار کنم؟چی بهش بگم؟اصلا می تونم تو چشاش نگاه کنم؟ بالاخره رسیدم.یه لحظه استرس همه ی وجودمو گرفت.با کامران رفتیم تو یه اتاق.جایی رو که باید امضا می کردم کردمو همه چی تموم شد.از اتاق اومدیم بیرون که دیدیم هومنو دارن میارن.الهی بمیرم چقدر لاغر شده بود.کامران سریع دوید طرفش وبغلش کرد.محکم همدیگرو بغل کرده بودن.گریشون گرفته بود ولی خیلی اروم گریه می کردن تا کسی نفهمه(ولی ما فهمیدیم من:س...سلام. هومن به کامران گفت:خودشه؟ کامران:اره. داستان خوب بود؟ایندفعه هم جوگیر شدیم زیاد نوشتیم ودر اخر هم یه شعر زیبا از مریم حیدرزاده ی عزیزم:
یه سلام نو به همه ی کامران و هومنی یای گلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل. خوبید ؟ خوشید ؟سلامتید ؟چه خبرا ؟تعطیلات خوش میگذره ؟ ای ما هم بد نیستیم . بچه ها عیدتون مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک . من طرف خودمو و کیانا جونم سال نو رو به شما و به کامی و هومی گلم تبریک می گم . سال ۸۷ هم با همه ی خوبی و ها بدی هاش تموم شد و یه سال دیگه از عمر ما گذشت ما هنوز هیچ کاری نداشتیم . سال بدی نبود ولی خوب شد که تموم شود . ماجراهاش خیلی زیاد بود . خیلی هم دردناک .ولی هرچی بود تموم شد . آدم هر سالی که می گذره بزرگتر میشه منم دارم سعی می کنم بزرگ بشم و یه مقداری هم بزرگ شدم و تصمیمات زیادی هم گرفتم . می خوام دیگه مثل پارسال بچه بازی درنیارم و خیلی کارایی که پارسال می کردم نکم . بگذریم ... . من ایام عیدو خیلی دوست دارم چون همش تلویزیون مصاحبه و گلچین کنسرتا رو میزاره . خیلی باحاله !!!!!!!!!!!!!!!!!تو این چند روز گذشته کانال های تیوی پرشیا و تپش و جام جم و امید ایران و پن از کامران و هومن مصاحبه گذاشتند . کانال جام جم هم قسمت کوتاهی از کنسرت ۱۵ مارچ در مونترال رو گذاشت . مصاحبه ی تیوی پرشیا خیلی قشنگ بود . اون جاش که هومن داشت حرف میزد و نتونست به فارسی بگه بعد مجریه یه تیکه بهش پروند و کامران هم ازش دفاع کرد گفت خیلی هم خوب میگه و بوسش کرد خیلی باحال بود . من به هر کی ندیده پیشنهاد می دم دانلودش کنه ( متین جون گفته که برای دانلود میزاره ) . اما نظرا : از همتون مرسی که میایید و سری می زنید و گاهی وقتا هم نظر میدید . زهرا و ستاره و بهار و تارا و فریبا و یاسی و مجید و کیمیا و غزل و آیدا و عاطفه و درسا و نسیم عزیز ممنون که به وبه ما می آیید و نظرا می دید از همتون یه دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنون یه دنیا تشکر خیلی خوشحالمون می کنید . سرتون رو بیشتر از این درد نمی یارم خوب بریم سراغ داستان ... خیلی وقت بود که با کیانا دوست بودم . یه شش سالی میشد . تغریبا از زمانی که کیانا با دوتا داداشاش یعینی کیارش و کیانوش اومدن آمریکا . من وقتی ده سالم بود به خاطر یه سری مشکلات پدرم به کالیفرنیا مهاجرت کرده بودیم و حدودا پنج سال بعد از اون اومده بودیم لس آنجلس . توی دانشگاه با کیانا دوست شده بودم . به نظر با تمام دخترای اطرافش فرق داشت . یکمی آروم بود ولی به موقش شیطونی میکرد . رابطش با پسرا به حد فجیهی کم بود . اصلا باهاشون گرم نمی گرفت . نسبت به جنس مخالفش خیلی سخت گیر بود . از زمانی که یادم میاد عاشق هومن بود . اینم یه وجه اشتراک بود بینمون چون منم خیلی خیلی هومنو دوست داشتم و عاشقه کامران بودم . به نظرا کیانا پسرا موجودات خیلی عجیبی بودند و می گفت فقط چهار تا پسر روی زمین آدمن . کیارش و کیانوش و کامران و هومن . عاشقه هومن بود و کیارش و کیانوش هم چون داداشاش بودم خیلی دوست داشت . کامران هم به خاطر من می گفت . کیارش و کیانوش پسرای خیلی خوبی بودن (البته اوایل) . پدره من مرد مهربونی بود و وقتی من چند بار که کیانا رو خونمون بردم و دید دختر خوبیه با داداش دوست شد . یه خونه نزدیک خونه ی ما براشون پیدا کرد . البته اول کیارش قبول نمی کرد چون از عهده ی پول اون خونه اونم تو اون جای شهر بر نمیومدن . ولی پدرم بهشون کمک کرد و ما با هم همسایه شدیم(پدره من خیلی پولدار بود ) . خیلی با هم رفت و آمد داشتیم . بعضی وقتا هم مامانه من براشون غذا درست می کرد و می فرستاد . نمی دونم چی شد که یهو دوسال بعد کیارش و کیانوش اونجوری شدند . هرشب توی پارتی بودند . نیمه های شب صدای ماشینشون رو می شنیدم که می اومدند . چون خونمون دیوار به دیوار بود شبا که اونا می اومدند صدای دعواشون رو با کیانا می شنیدم . یه دوسه باری هم رو کیانا دست بلند کرده بودند و زده بودنش . پدره من خیلی سعی کرد نجاتشون بده ولی موفق نشد . کیانا بدجوری اعصابش خورد بود . من هرروز می رفتم پیشش و تا نصفه شب پیشش می موندم بعضی شبا هم همون جا می خوابیدم . کیانا خیلی گریه میکرد . برام دردودل میکرد . منم دلداریش میدادم و بهش می گفتم به هومن فکر کن این حرف آرومش میکرد . فکر کردن به هومن آرومش میکرد . کلا هومن تنها چیزی بود که بهش آرامش میداد . من کیانا رو خیلی دوست داشتم . دوست نداشتم ناراحتیش رو ببینم . گاهی وقتا دور از چشم همه منم میزدم زیر گریه . من دختر شیطونی بودم و همیشه در هر حالتی می خندیدم . ناراحتیمو پنهان می کردم . محکم بودم . با همه مثل هم برخورد میکردم . یعنی برام مهم نبود که دختره یا پسر همرو یه جور میدیدم . ولی ناراحتیه کیانا منو خیلی بد عذاب میداد . بعضی اوفات می رفتم توی تنهایی خودم و گریه میکردم . نمی تونستم باور کنم ولی درست حدس زده بودم کیانا افسردگی گرفته بود . ماجرا از اون شب شروع شد . شبه تولد کیانا . با سارا و پگاه برای کیانا کیک گرفتیم . قبلش رفتیم کادو خریدیم براش . دوست داشتم یه کاری بکنم که حالو و هواش عوض بشه . می خواستم سرپرایزش کنم . روزه قبلش هرچی بهش اصرار کردم که یه جشن تولد بگیر و بچه های دانشگاهو دعوت کن گوش ندادو کیارش و کیانوش رو بهانه کرد.عصر همون روز بهم زد گفت برم اونجا پیشش ولی گفتم می خوام برم بیرون و چون میدونستم قبول نمیکنه بهش پیشنهاد دادم بیاد ولی طبق پیشبینی خودم قبول نکرد . ساعت شش با سارا و پگاه رفتیم بیرون براش کادو خریدیم بعدش رفتیم یه کیک خوشگل که من از قبل سفارش داده بودم گرفتیم . شامم سفارش دادیم که برامون بیاره سر ساعت معینی خونه ی کیانا اینا . ساعت ده و نیم بود که رفتیم خونشون . در زدم و گلو گرفتم جلو صورتم . انتظار داشتم کیانا درو وا کنه ولی بر عکس محاسبات من کیانوش پشت در بود .کیانوش : سلام . من : کیانا کو ؟-گفتم سلام - خوب سلام . به کیانا بگو بیاد کارش داریم - کیانا خونه نیست -خونه نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟ کجا رفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من خودم ظهر باهاش حرف زدم گفت خونم - فعلا که نیست - چیکارش کردی دروغگوی بی همه چیز ؟؟؟؟؟(بوی الکلش حالمو بهم میزد .داشتم خفه می شدم )- کیارش : سلام نگار . کیانا همین الان رفت بیرون . نمیدونم کدوم دوست پسرش بود اومد دنبالش . جفتشون با هم خندیدن . قبل از این که حرفی بزنم کیانوش گفت : فکر می کنم همون قد بلنده چش مشکیه که موهاشو میده بالا سرش . داشتن مشخصات هومنو میدادن . اونا همیشه همین جوری کیانا رو عذاب می دادن . اعصابمو خورد کرده بودن .یه داد بلندی زدم و همون جوری با داد گفتم :خفه شید عوضیا . کیانا دوست پسری نداره . همین جوری جفتشون می خندیدن . عین دیوونه ها . منم هی داد می زدم خفه شید خفه شید . پگاه دختر دل نازکی بود سر هر موضوعی گریه می کرد اون موقع هم داشت گریه می کرد . سارا اومد جلو دست منو کشید و به طرف اتاق کیانا برد . انگار کیانا واقعا خونه نبود . کیانا هیچ وقت این موقعه شب تنهایی بیرون نرفته . سارا به در تکیه دادو گفت : نگار شاید کیارش و کیانوش راست گفته باشند . منظورم اینکه شاید کیانا واقعا دوست پسر داشته ... حرفشو بریدم : نه سارا این چه حرفیه که میزنی من می گم کیانا افسردگی گرفته بود تو میگی دوست پسر داره ؟؟؟؟؟-پس الان کجا رفته ؟ مگه نگفتی بهش با ما بیاد اونم گفته حوصله نداره و میخواه تو خونه بمونه پس الان کجاست ؟ - من چه می دونم - من که فکر می کنم کیارش و کیانوش راست می گن - تو همیشه فکرات مضخرفه - در هر حال من که دیگه دارم میرم خونه . پگاهم می رسونم . به نظر من تو خودتو بکش کنار پاشو برو خونتون هر جا باشه تا ساعت دو و سه پیداش می شه . با لحن تمسخر آمیزی گفتم تو فکر نکنی بهتره . می خواستم عصبانیتم و خالی کنم ولی امکان نداشت . سارا شونه هاشو انداخت بالا و از اتاق رفت بیرون . به اتاق بهم ریخته ی کیانا نگاه کردم . قابه عکس هومن روی زمین افتاده بود و شیشش شکسته بود . دولا شدم و قابو برداشتم . داشتم به عکس نگاه می کردم و به کیانا فکر می کردم که صدای نخراشیده ی یه نره خر منو از افکارم بیرون کشید . تا کی می خواهی بشینی تو خونه ی ما پاشو برو دیگه . برگشتمو تو چشای کیانوش زل زدم . بغض داشتم ولی گریه نمی کردم . نمی دونم تو چشام چی دید صداشو اروم کردو گفت می خواهیم بریم بیرون خواستم درو ببندم . قابو گرفتم تو بقلم و بدون اینکه حرفی بزنم از خونه زدم بیرون . همین موقع موبایلم زنگ خورد . مامانم بود . - الو - سلام نگار - سلام مامان - نگار امشب زود برو خونه منو و بابات الان بلیط داریم داریم میریم نیویورک نیما تنهاست - باشه - مواظبه خودتو و داداشت باش - چشم شما کی برمی گردید - معلوم نیست - باشه خوب کاری نداری - نه - بای - بای دخترم . تلفنو قطع کردم به ساعتم نگاه کردم تغریبا یازده و نیم بود . رفتم خونه . نیما مثل همیشه با شهاب یکی از دوستاش تو اتاقش بود . نیما دبیرستان بود . پسر خوبی بود . لجباز نبود . به منم احترام می زاشت . رفتم بالا تو اتاقم . قابو گذاشتم رو میزم . یه زنگ زدم به موبایل کیانا ولی خاموش بود . خواستم برم بیرون دنبال کیانا بگردم ولی نمی دونستم کجا می تونم برم . رو تختم دراز کشیدم . فکرای بدی به سرم زد . اگه واقعا کیانا به من دروغ گفته باشه ؟ نههههههههههههههههههههههههههههههه دیوونه دیوونه تو چقدر خنگی که به حرف دو تا عوضی اعتماد می کنی . وااااااااااااااااااااااای نگار تو چه قدر خری که راجع به دوستت همچین فکری می کنی . قابو برداشتم شیشش شکسته بود . آخه واسه چی ؟؟ کیانا از این قابه عکس بیشتر از جونش مراقبت میکرد . عکسو از توش در آوردم و گذاشتم تو یکی از قابای خودم . وقتی کیانا رو پیدا کردم اینو میدم ماله خودش . موبایلم زنگ خورد . شماره آشنا بود . شماره ی کیانا بود . تلفن برداشتم . - الو کیانا جونم . کجایی؟؟؟؟؟ - سلام خانم . کیانا نبود - سلام ببخشید بفرمایید - شما این خانومو می شناسید - کدوم خانمو ؟ - صاحب این موبایلو - بله دوستمه - میشه تشریف بیارید بیمارستان ... . با ترس گفتم : چرا ؟ چی شده ؟ کیانا خوبه ؟ - شما تشریف بیارید واستون توضیح میدیم - فقط بگید کیانا خوبه ؟ - نه اصلا خوب نیست تصادف کرده اگه میشه به خانوادشم بگید بیان - باشه من اومدم . تلفونو قطع کردم . یعنی چی شده بود ؟ بدجوری هول کرده بودم . رفتم تو اتاق نیما . - نیما داداشی وقتی بابای شهاب اومد دنبالش تو هم باهاش برو خونشون . من شب نمیام - ? why - یکی از دوستام تصادف کرده دارم میرم پیشش . خدافظ - bay . سوار ماشین شدم . نمی فهمیدم چجوری میروندم . یه دفه یادم افتاد اونی که به من خبر داده بود گفته بود به خانوداشم خبر بدم . خواستم به کیارش و کیانوش بگم که دیدم اونا خونه نیستن و اصلا مگه برای اونا مهمه که چه بلایی سر خواهرشون اومده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. خیلی تند می رفتم بیمارستان نزدیک بود خیابوناهم خلوت . سریع رسیدم . میدویدم . وارد بیمارستان شدم . رفتم دمه پذیرش به فارسی داد می زدم کجاست ؟ اونم هی می گفت چی . به خودم اومدم دیدم اینجوری فایده نداره من دختر محکمیم . یه زره آروم شدم بعد به انگلیسی گفتم که به من زنگ زدن گفتن کیانا ساجدی اینجاست . پرستاره یهو وحشت کرد گفت طبقه ی چهارم . رفتم طرف اسانسور. زدم ولی انگار پایین نمی اومد . تا طبقه ی چهارم دویدم . رفتم به سمت پذیرش اون طبقه - با من تماس گرفتن که ... - تو باید نگار باشی - بله خودمم . شما کی هستید ؟ منو از کجا می شناسید ؟- من دکتر ایوان دکتر کیانا هستم . اسمت اینجوری تو مبایل کیانا سیو شده بود منم شناختمت - کیانا الان کجاست ؟- کیانا حالش اصلا خوب نیست - چرا ؟- نگفتم تصادف کرده ؟ تصادف بدی کرده اضلاتش بدجوری شکسته به سرش هم آسیب بدی رسیده ریه و مجاری تنفسیش هم گرفته در حال حاضر هم تو کماست .( یه دفه بگو ما ول معطلیم دیگه !!!!!!!) یهو انگار آب سرد ریختن روم سست شدم . پاهام تحمل وزنمو نداشت . چیزی رو که می شنیدم باور نمی کردم . نمی تونستم حرف بزنم یه دفه نشستم وسط زمین . - نگار نگار چی شد خوبی ؟؟؟؟ . نمی تونستم حرف بزنم . سرمو به نشانه ی آره تکون دادم . یه ده دقیقه همون جوری نسشتم رو زمین بعد بلند شدم داد زدم کدوم عوضی ای بهش زده ( هوی درست حرف بزن هومنه ها !) - آروم باش اول بگو چرا به خانوادش نگفتی ؟ . یاد کیارش و کیانوش افتادم - پدرو مادرش آمریکا نیستن - کجان ؟ - ایران - شما ایرانی هستید ؟- بله - میشه به پدرو مادرش بگی بیان آخه لازمه - من هر کاری از دستم بر میاد می کنم نمیشه به من بگید ؟- اون بدبختی که بهش زده مجرم نبوده چون کیانا خودش افتاده جلو ماشین ولی چون بهش زده بردنش بازداشتگاه - اونو به من نشون بده من خودم نصفش می کنم می تونسته چشاشو باز کنه در ضمن قرار نیست کسی رضایت بده پدرو مادرش هم لازم نیستن - برادرش اونجاست خودت برو ببینش . رفتم به سمت راهرو که دکتر گفته بود . چیزی زو که جلوم میدیدم باور نمی کردم . چجوری امکان داشت . چشامو بازو بسته کردم نه خودش بود اون کامران بود . من دختر توداری بودم . من عاشق کامران بودم ولی به زبون نمی آوردم . سعی میکردم عشقمو تو قلبم نگه دارم ولی هیچ کی نمی دونست من چه قدر عاشقشم عشقو نمی شه تو این چند تا جمله خلاصه کرد پس بهتره نگم . برای یه لحظه همه چی یادم رفت . کامران نشسته بود رو صندلی سرش پایین بود و دستاشو گذاشته بود رو موهاش . موهاش ریخته بود تو صورتش و چهره ی معصومی بهش داده بود . نمی دونم چه قدر ولی مدت طولانی ای ایستاده بودم و به کامران نگاه می کردم . انگار مست شده بودم . نمی دونستم خواب میبینم یا واقعیه . نفهمیدم چی شد یه دفه فکر کیانا اومد سراغم صدای چند دقیقه پیشه دکتر که گفته بود اونی که به کیانا زده برادرش اونجا نشسته .این کامران بود یعنی برادر کسی که به کیانا زده برادر کامران هم ........ نههههههههههههههههههههه وای یعنی هومن با کیانا تصادف کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باورم نمیشه . سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم رفتم جلو دقیقا روبه روی کامران وایستادم . سرش پایین بود اصلا انگار متوجه من نشد . - آقا ببخشید . سرشو بلند کرد تو چشاش یه بغضی گیر کرده بود خیلی مظلوم شده بود . نمی تونستم کامران اونجوری ببینم . من همیشه کامرانو وقتی دیدم که داشته می خندیده تا حالا ناراحتیشو ندیده بودم . داشت گریم می گرفت ولی بغضمو قورت دادم و با شجاعت گفتم : مثل اینکه برادر شما به دوست من زده درسته ؟ . با صدایی بسیار آروم گفت : بله درسته الانم بردنش کلانتری . باید خیلی گوشامو تیز میکردم که ببینم چی میگه اگه بیمارستان آروم نبود اصلا صداشو نمی شنیدم . سعی می کرد بغضشو بخوره ولی موفق نمی شد . ناراحتی تو چشاش موج میزد . - شما چه نسبتی با اون خانم دارید ؟- من دوست صمیمیشم و جای خواهرش - خاوادش رضایت میدن دیگه نه ؟ . نمی دونستم چی باید بگم . واقعا نمی فهمیدم باید جوابشو بدم . یعنی کیارش و کیانوش رضایت می دن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باید به مامان و بابای کیانا زنگ بزنم ولی من اصلا اونا رو نمیشناسم . خدایا کمکم کن من باید به کامران چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کامران که سکوت منو دید روشو کرد اونور آروم اشک میریخت . طاقت اشکاشو نداشتم - خانواده ی کیانا اینجا نیستن اون با برادراش اینجاست - اونا رضایت میدن ؟ - کیانا خوب میشه خودش رضایت میده اگه مسئلتون پوله - من حاضرم که همه ی دنیا رو بدم ولی هومن اون تو نمونه . بلند شد . با آوردن اسمه هومن بغضش ترکید و هق هق شروع کرد به گریه کردن . سرشو به دیوار تکیه داده بود و گریه میکرد . منم اشکام میومدن . صدای گریش عذابم میداد . همه ی بدنم درد می کرد . سرم گیج میرفت . نمی دونم چرا اینکارو کردم ولی رفتم جلو دستمو گذاشتم روشونش برگشت و تو چشام زل زد . تمام قدرت برگشته بود تو بدنم نمی تونستم نگاهشو تحمل کنم سرمو انداختم پایین - من درستش می کنم اونا رضایت میدن قرار نیست اتفاقی برای هومن بی افته . بهش نگاه کردم داشت به دستی که روشونش گذاشته بودم نگاه می کرد سریع دستو برداشتم و انداختم پایین . هنوز همون جور رو بروش وایستاده بودم اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم ولی دستم گرفت تو دستش . وقتی که دستم با دستش تماس پیدا کرد تمام وجودم داغ شد میلرزیدم حسه خوبی داشتم . این حسو خیلی دوست داشتم دستمو گرفت و کشید به طرف صندلی - بیا بشین تو حالت خیلی بده - مرسی . نشستم رو صندلی خودشم نشست کنارم . موهای پرکلاغیه بلندم که تا کمرم بود ریخته بود تو صورتم . هنوز همون جوری دستمو گرفته بود و اروم اشک میریخت . اون دستش رو آورد جلو و موهامو از تو چهرم زد کنار . نمی دونستم خوابم یا بیدار باور نمی کردم که اون کامران که جلوی من نشسته ولی اون کامران بود عشقه من . کامران : میدونستی لهن حرف زدنت آرامش میده ؟ - سرمو بلند کردم و زل زدم تو چشاش بهم لبخند زد . دیگه طاقت اون نگاهاشو نداشتم بغضم ترکیدو زدم زیر گریه صورتمو با دستش گرفت : چرا گریه می کنی ؟ - هیچی - هیچی که نشد جواب راستی من یادم رفت اسمتو بپرسم اسمت چیه ؟ - نگار - منم کامرانم - می دونم -شما ایرانی هستید ؟ - بله - میشه اینجوری گریه نکنی ؟ - چرا ؟- چون دلم آتیش می گیره - تو هم قول بده گریه نکنی چون اونجوری من میمیرم - چرا میمیری ؟ - چون من یکی از طرفدارای پرو پاقرص شمام و نمی تونم اشکاتو ببینم - باشه ببین اینقدر حرفای تو با اطمینان بود که من دیگه گریه نمی کنم .بهش نگاه کردم از چشاش محبت می بارید . تو چشاش دریای غم بود ولی یه نور امید از توش شعله می کشید . اشکامو پاک کردم . - نمی خواهی به داداشای دوستت زنگ بزنی ؟ - اون دوتا دوتا عوضین . الانم معلوم نیست تو کدوم پارتی ای هستن بزار صبح بشه - یعنی هومن شب کلانتری بمونه؟ سرمو انداختم پایین . دوباره اشکام جاری شد . - نمی خواهی با من حرف بزنی تا آروم شی ؟ . تو حوصله داری به حرفای من گوش بدی ؟ خلاصه اون شب تا ساعت تغریبا شش صبح با کامران حرف زدم . کل شجره نامه ی خودمه و چیزایی رو که از کیانا می دونستم برای کامران تعریف کردم . اونم کلی برام حرف زد . صبح سریع رفتم خونه ی کیانا اینا تا به کیارش و کیانوش بگم چی شده . تو ماشین همش با خودم تکرار می کردم حرفایی رو که قرار بود بهشون بگم . باید یه جوری بهشون می گفتم که رضایت میدادن . خیلی سعی کردم ولی نشد . اونروز کیارش برای اینکه من به اونا قول رضایت داده بودم یکی زد تو گوشم ولی من هیچی جوابشو ندادم . اگه می خواشتم چیزی بگم اوضاع از اینکه بود بدتر میشد و همین یه درصد امیدی که داشتم به رضایت از بین می رفت . کیانوش گفته بود اصلا و ابدا رضایت نمیده . کیارش هم با آه و ناله ی الکی رفته بود اداره پلیس گفته بود من خواهرمو می خوام اون همه ی زندگیه منه و از این چیزای بیخودی که پلیسا فکر کنن اون کیانا رو خیلی دوست داره . شش ماه می گذشت و هومن تو زندان بود و کیانا هنوز تو کما بود و هر روز حالش بدتر میشد . از کامران هم چیزی نمونده بود همش گریه می کرد چشاش سرخ بود . منم همش به کیارش و کیانوش التماس میکردم . چون حقوق خونده بودم می خواستم از طریق راه های قانونی کاری کنم که حق رضایت رو از کیارش و کیانوش بگیرم . نمی تونستم تو چشای کامران نگاه کنم من بهش قول داده بودم . هومنو دو بار برده بودن دادگاه . بار سوم گفتن که تصادف عمدی بوده و اگه کیانا بهوش نیاد حکم اعدام براش صادر میشه . هومن هر چی داد زد هیچ دردی دوا نشد . کامران با شنیدن این حکم تو دادگاه جنجال به پا کرده بود . تموم آبروی کاری شون از بین رفته بود . خیلی از فناشون می اومدن پیش کیارش و کیانوش برای رضایت خیلیا گریه می کردن ولی انگار اون دوتا دل نداشتند . کامران حاضر نبود هیچ مصاحبه ای بکنه و حاضر نبود درباره ی این موضوع حرفی بزنه . فقط گریه میکرد . عصبی بود . با همه دعوا می کرد . یا زندان بود یا بیمارستان . می رفت زندان هومنو ببینه گریش می گرفت بر می گشت می اومد بیمارستان پشته پنجره ی اتاقی که کیانا توش بود گریه میکرد زار میزد که بلند شو ولی امکان نداشت . من دیگه بیمارستان نمی رفتم . هر وقت می رفتم کامران ازم می پرسید چی شد ولی من کاری نکرده بودم جوابی نداشتم که به کامران بدم . ازش خجالت می کشیدم . طاقت دیدنشو نداشتم . هومنم تو کنج زندان زره زره اب میشد و از بین می رفت . منم می شستم تو ماشین و می رفتم تو جاده رانندگی می کردم با خدا حرف می زدم . خدایا چرا ؟ خدایا چرا اینجوری ؟خدایا کیانا رو به من برگردون . من نمی تونم گریه های کامران رو ببینم . من نمی تونم بشینم و از بین رفتنه هومنو ببینم در حالی که الان تنها کسی که باید اون دوتا رو راضی کنه منم و نمی تونم . خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن . خدایا منو از این زندگی ببر . داد می زدم . گریه می کردم . کیاناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بلند شو تو رو جون هومی بلند شو ببین کیانا میدونی کی بهت زده اره عشقت هومن بهت زده کیانا تو اگه بری هومنو دار میزنن می فهیمی ؟؟؟؟؟؟؟دارش میزننننننننننننننننننننننننننننننننننن . یادته کیانا بهت گفتم حاضری همیشه باهاش باشی یا از مرگ نجاتش بدی گفتی از مرگ .کیانا الان جونه هومن به بودنه تو بستس . خواهش می کنم کیانااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. دوماه از صدور حکم می گذشت . هفت ماه بود که این اتفاق افتاده بود . دکترا جوابش کرده بودن . هیچ کس به زنده موندن کیانا امید نداشت . دکتر می گفت کیانا هیچی نداره فقط با استفاده از دستگاه نفس می کشه . می گفت تخته بیمارستان بیشتر از این نباید پر بمونه اونم برای آدمی که هیچ امیدی به زندگیه دوبارش نیست . قرار شد یه روز برن دستگاهارو ازش جدا کنن همون روز هم هومن بره پای چوبه ی دار. کامران و باباش هرچی التماس کردن که هر چی پول می خوان میدن ولی اون دستگاهارو برندان قبول نکردن . هومن دیگه با کسی حرف نمی زد هیچی نمی خورد . ملاقاتی هارو رد می کرد . نمی خواست کسی رو ببینه . اون روز بعد ظهر قرار بود دستگاهارو از کیانا بردارن و هومن رو هم شبش ... . من رفتم تو بیابون . دره باک بنزینو باز کردم می خواستم خودم آتیش بزنم . کبریت هم با خودم برده بودم . یه عکس از کامران و هومن و یه عکس هم از کیانا با خودم برده بودم اولش کلی با کامران حرف زدم بعد عکسو بوسیدمو گذاشتم کنارم عکس کیانا رو گرفتم دستم به چشاش نگاه کردم . کیانا می بینی زندگی نامرده . نمی دونم تو تونستی هومنو ببینی یا نه ولی من قبل از که بمیرم دسته عشقمو لمس کردم . کیانا خوش به حالت که هر دوتون با هم میرید . من آب شدن کامران رو دیدم .من از بین رفتنشو دیدم . دیگه نمی تونم تحمل کنم . عکسو تو بقلم فشردم . گریه میکردم خیلی . دستمو بردم طرف کبریت . موبایلم زنگ خورد و خواستم جواب ندم ولی یه چیزی بهم می گفت باید برداری . دستمو بردم به طرف تلفن .... خوب بچه ها خسته شدید آخی ببخشید اینقدر زیاد بود . دسته خودمم درد گرفت . میدونید چرا زیاد بود چون قبل از اینکه اینو بنویسم داشتم داستان عاطفه رو دوباره می خوندم اونم اونقدر زیاد نوشته بود که من جوگیر شدم . اینم یه شعر برای عشقم موسیو کامران جعفری شب شده ساکته دوباره خونه میگرده دل دنبال یک بهونه عکس توروبازمیذاره روبروش که تا ته شب واسه تو بخونه دلم تو التهابه که چه جوری قدر چشای نازتو بدونه تو عصری که قحطی عطر یاسه اما به جاش دوست دارم گرونه من نمی تونم بگم اندازشو اینو فقط شاید خدا بدونه اگه بخوان خیلی کم از تو بگن می گن همون که خیلی مهربونه ؟ بی خبری تو ولی از حاله من میندازم اینو گردنه زمونه چه قدر حسودیم میشه وقتی همه بهم می گن دله تو پیشه اونه مهم ولی تویی که اسم نازت با من یه جایی پشت آسمونه اونا نمی دونن ستاره هامون دوتاس ولی توی یه کهکشونه اینو بخون تا دوباره بدونی دیوونتم ، دیوونتم ،دیوونه در آخر هم یه عکس از کامی جونمممممممممممممممممممممممممممممممم . من عاشقه این عکس کامرانم . نمی دونم چرا ولی فکر می کنم تو این عکس کامران تموم احساسات قشنگشو تو نگاهش جمع کرده من این نگاه معصومانشو خیلی دوست دارم . این پستم تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه . نظر یادتون نره . دوستون داریم یه دنیااااااااااااااااا نگار
خوبین دوستای گلم؟ببخشید که دیر اپ کردم اخه این چند وقته خیلی سرم شلوغ بود.همون طور که نگار جون گفته بود توی این اپ قسمت اول داستانو می ذارم. ولی اول جواب نظرای قشنگتون: ستاره جون ممنون درسای عزیز،حسنا خانم و محدثه جون از شما هم ممنونیم ایدا خانم از شما هم که خیلی به ما کمک می کنی متشکریم نسرین وزهرای عزیز نگار خیلی هم پرحرف نیست.از شما هم ممنونیم ارزو وستاره و فاطمه و زهرا و عاطفه و کیمیا و fat3m3 عزیز از شما هم خیلی خیلی ممنونیم خوشحالیم که ما رو قابل دونستید و به وبمون اومدید ونظر دادین خب حالا داستان: من کیانام.دختری که زندگی عجیبی داشته.از همون موقعی که به دنیا اومده تا حالا که 25 سالشه.ولی اصل قضیه از 19 سالگیم شروع میشه.وقتی با دوتا برادرای بزرگم ،کیارش وکیانوش،برای ادامه ی تحصیل به امریکا اومدیم.اولش کیارش وکیانوش سخت درس می خوندن .دلشون می خواست که جراح بشن.ولی بعد با چند تا ادم بیکار وعلاف که بیشتر وقتشونو توی پارتی و با دخترای خراب میگذروندن دوست شدن.از اون موقع به بعد اونا هم مثل دوستاشون شدن.خیلی بد اخلاق شده بودن.منی که عاشقشون بودم ازشون متنفر شدم.نصف شبا وقتی از پارتی میومدن اگه همدیگرو میدیدیم با هم دعوا می کردیم.روزای سخت پشت سر هم میومدن ومی رفتن.منم روز به روز افسرده تر می شدم.هیچ کس نمی دونست که چرا انقدر حالم بود چون به هیچکی نگفته بودم که اونا چیکار می کنن.فقط یکی از دوستای صمیمیم که اسمش نگاره ومن خیلی دوسش دارم از این موضوع خبر داشت.ولی همه چی از اون شب فرق کرد.شب تولد 23 سالگیم. شبی که مثل همیشه عکس هومن،عشقمو،تو بغلم گرفته بودمو به صدای قشنگ و مهربونش گوش می دادمو گریه می کردم که کیارش وکیانوش اومدن. صدای پای کیارشو شنیدم که داشت از پله ها بالا می اومد..سریع اشکامو پاک کردم.کیارش در اتاقو محکم باز کرد.لباساش بوی خیلی بدی می داد. کیارش:دوباره داری دیوونه بازی در میاری؟بدبخت اون هومنی که دوسش داری.اصلا نمی دونه که تو وجود داری.اصلا به فکر تو نیست.داره واسه خودش حال می کنه.اونوقت تو......... بلند داد زدم:به تو ربطی داره؟ -معلومه که ربط داره.من برادر بزرگتم. –مثلا بزرگتری ولی قدر یه بچه ی دوسالم حالیت نیست.کیارش تو واقعا می فهمی داری با خودت وکیانوش چیکار می کنی؟ -با من درست صحبت کن. –مگه تو با من درست صحبت می کنی که من با تو درست صحبت کنم؟ -با من لج نکن کیانا به جون مامان میکشمتا........-جرئتش رو نداری. – ا.........نشونت می دم. همون موقع چاقوشو از توی جیبش در اورد و اومد طرفم که کیانوش رسید وهلش داد اونم افتاد زمین. منم سریع پالتوموبرداشتمو از خونه رفتم بیرون.اصلا نمی دونستم کجا دارم می رم.هیچی نمی فهمیدم.می دویدم وگریه می کردم.هوا بارونی بود وقطره های بارون با قطره های اشکم با هم از روی گونم پایین می اومد.آروم گفتم:آسمونم داره به حال من گریه می کنه.شب تولدم به جای اینکه بیان و حالا کادو هم به جهنم حداقل یه تبریک بگن.............. توی همین فکرا بودم که یه ماشین با سرعت زیاد بهم خورد ومن پرت شدم کنار خیابون. دیگه هیچی حالیم نبود.همه جا رو تار میدیدم.توی تاریکی شب صورت راننده ی ماشینو دیدم که داشت با نگرانی میومد طرفم.یه قیافه ی آشنا داشت.خیلی.......خیلی شکل هومن بود امیدوارم خوشتون اومده باشه.دفعه ی بعد زود تر اپ می کنیم. راستی دیشب خواب هومن جونمو دیدم.البته کامرانم بود.جای همتون خالی بود.خیلی خوش گذشت(فکر بد نکنین این شعر تقدیم به هومن عزیزم که الهی قربونش برم: دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود همتون رو دوست داریم بای بای کیانا
دوستان عزیزم سلام . من و کیانا جونم تصمیم گرفتیم یه وب برای کامران و هومن عزیز بزنیم تا با این کار تا حدی علاقمون رو به اونا ثابت کنیم . می دونیم اولین وبلاگی نیستیم که درباره ی اون دوتا فرشته می نویسه ولی سعی می کنیم بهترین ها رو در اختیار شما بزاریم به همراه یه داستان که از اپ بعدی شروع میشه امیدواریم که لحظاتی رو که تو وب ما هستید از بهترین لحظات شما باشه و این وبلاگ به دل شما بشینه . من شعرای مریم حیدرزاده رو خیلی دوست دارم همچنین خوده اونو . در اولین آپمون یه شعر از مریم گذاشتم که از بهترن شعرای اون (لبته از نظر من ) محسوب میشه . نامه بي جواب اینم چند تا عکس از فرشته های دوست داشتنی (کامی و هومی گل )
|
About![]()
*سلام به همه ی دوستای گل کامران وهومنی*
Home
|